۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

چرا عیسی خود را به زن سامری "مسیح موعود" معرفی کرد، در حالی که این نکته را با یهودیان در میان نمی گذاشت؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
به نظر می رسد در اناجیل متی، مرقس و لوقا، عیسی تمایلی نداشت تا خود را به عنوان"مسیح موعود" به یهودیان معرفی کند. برای مثال، او از شاگردانش پرسید که مردم مرا که می دانند (متی فصل 16 آیه 13).
شاگردانش پاسخ دادند که بعضی ها می گویند که شما یحیی هستید و عده ای نیز می گویند الیاس یا ارمیاء یا یکی از پیغمبران می باشید. اما پطرس به الوهیت او و به مسیح موعود بودن او که همه یهودیان از صدها سال قبل انتظار او را می کشیدند، اعتراف نمود. با این توصیف، مسیح به شاگردانش دستور داد که به کسی نگویند او مسیح است (متی فصل 16 آیه 20).
اما در انجیل یوحنا عیسی خود را به زن سامری، "مسیح موعود" معرفی می کند (یوحنا فصل 4 آیه 26). سامریان کاملا یهودی نبودند، بلکه مخلوطی از نژادهای غیر یهودی بودند. در سال 722 قبل از میلاد، سرگن پادشاه آشور سامره را اشغال کرد و اهالی بابل و سرزمین های دیگر را در آن جا سکونت داد. در نتیجه ازدواج یهودیان با آن اقوام، سامریان به وجود آمدند. یهودیانی که نژاد خالص داشتند، سامریان را نجس می پنداشتند و همواره میان این دو گروه دشمنی بود.
جالب است بدانید در اناجیل این اولین بار است که عیسی به طور آشکار در مورد مسیح موعود (ماشیح) سخن می گوید. بار دوم، به هنگام محاکمه اش بود (مرقس فصل 14 آیات 61- 64).
چرا عیسی این نکته را از یهودیان مخفی کرد؟ در آن روزگار، یهودیان تصور می کردند که مسیح موعود فقط برای آزادسازی قوم اسرائیل از استعمار روم ظهور خواهد کرد. اما عیسی آگاهانه به سامریان که از نژاد خالص یهودی نبودند خود را مسیح موعود معرفی کرد تا نشان دهد که او نه فقط برای ملت یهود به زمین آمده است، بلکه به دور از انگیزه های سیاسی، بشر را چه یهود و چه غیر یهود از قلمرو گناه آزاد سازد.
آزادی و نجات انسان از گناه، مهم تر از امور سیاسی بود. چه سود روحانی و معنوی عاید کسانی می گردید که از دولت روم جدا شده و دارای سرزمین مستقل می شدند، اما هم چنان در بردگی گناه به سر می بردند؟ در آن زمان، درک این موضوع برای یهودیان دشوار بود.
با این توصیف، بعد از معجزه نان و ماهی که هزاران نفر سیر شدند، یهودیان حدس زدند که عیسی همان "مسیح موعود" است که چشم به راهش بودند. در نتیجه تصمیم گرفتند او را به زور پادشاه کنند، اما مسیح موافقت نکرد و از آن ها جدا شد (یوحنا فصل 6 آیه 14).
اما در فصل چهارم انجیل یوحنا متوجه می شویم که سامری ها نیز که زیر سلطه رومی ها بودند، به خاطر غذا و امور مالی به مسیح موعود ایمان نیاوردند.، بلکه چشمان دل شان باز شد و پی بردند او "نجات دهنده عالم" است (یوحنا فصل 4 آیه 42). این اعتراف سامریان اهمیت زیادی دارد، زیرا بیانگر کار مسیح در ابعاد جهانی است.
از سوی دیگر عیسی به شاگردانش گفت:"من غذایی دارم که بخورم و شما این را نمی دانید" (آیه 32). دقایقی قبل به زن سامری درباره "آب حیات" سخن گفت (آیه 14). به عبارت دیگر، مقصود مسیح آن بود که انجام اراده خدای پدر یعنی بشارت به گمشدگان به مراتب مهم تر از خوردن غذای جسمانی یا آزادی سیاسی است.







۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

چگونه به تکامل گرایان پاسخ دهیم؟ (بخش دوم)


Christian Apologetics دفاعیات مسیحی

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
نهم. پیتر هافمن، مورخ کانادایی، در کتابش تحت عنوان "محافظ شخصی هیتلر" (نسخه انگلیسی/ صفحه 264) چنین نوشت:"هیتلر بر این باور بود مبارزه کسانی که می کوشند بر سایرین سلطه جویی کنند، بر اساس نظریه تکامل است. اگر از مبارزه دست بکشند، گندیده شده و نابود می شوند". هافمن در ادامه می نویسد:" حتی خود هیتلر که معتقد به "بقاء قوی تر" بود، در آپریل 1945 مغلوب شد".
آرتور کیت که یک تکامل باور است، در کتابش "تکامل و اخلاقیات" (نسخه انگلیسی/ صفحه 28) چنین خاطرنشان کرد:" ریشه کنی یهودیان توسط هیتلر در واقع بر اساس اعتقاد او به تکامل بود. هیتلر معتقد بود که فقط یک نژاد و یک ملت باید بر جهان حکومت کند".
نگرش کلی تکامل باوران آن است کسانی که از قابلیت و توانایی بیش از دیگران برخوردارند، به نژاد برتر تعلق دارند. در حالی که کتاب مقدس تعلیم می دهد که همه انسان ها از یک والدین (آدم و حوا) به وجود آمده اند و هیچکس بر دیگری برتری ندارد، زیرا انسان شبیه خدا آفریده شده است.
داروین در کتابش "تبار انسان و انتخاب طبیعی" (1871) اعتقادش را نشان داد که انسان در اثر تکامل انسان شکل گرفته است. او معتقد بود که بشر از طریق تکامل میمون به وجود آمده و سپس به نژادهای مختلف تقسیم شده است. بعضی از نژادها پیشرفت تکاملی بهتر نسبت به سایر نژادها داشته اند. او برتری نژادی را به انتخاب طبیعی مرتبط می سازد.
داروین نژاد سفید پوستش را نشانه ای از پیشرفت تکاملی در مقایسه با سایر نژادها (به خصوص نژاد آفریقایی) تکامل یافته تر قلمداد می کند.
دهم. اگر به دنبال اجداد حیوانات دوران کامبرین باشیم، آخرین جایی که باید بررسی کنیم، در عمق دریاهاست. این در حالی است که سنگ های بستر دریا جدید هستند. پس حیوانات کامبرین چگونه پدیدار شدند؟ نشانه گذشته تکاملی آن ها چیست؟
داروین فکر می کرد که موضوع ظهور ناگهانی حیوانات در دوران زمین شناسی کامبرین توهمی بیش نیست. او خودش را متقاعد کرده بود که حلقه های گمشده وجود دارند، اما خارج از دسترس اکتشافات علمی می باشند. تصور او این بود که حلقه های گمشده سرانجام روزی در عمق لایه های زیرین اقیانوس پیدا می شوند.
وقتی کمپانی های نفتی شروع به حفاری در دریا کردند، مته هایی را به عمق دریا می فرستادند. در درون مته ها یک استوانه قرار داشت که سنگ های رسوبی را جدا می کرد. در میان سنگ های رسوبی، فسیل ها وجود داشتند. اما هیچکدام از فسیل ها به دوران ماقبل کامبرین تعلق نداشت. به عبارت دیگر، فسیل های مورد نظر داروین و طرفداران نظریه تکامل یافت نشد!
یازدهم. اگر کتاب منشاء گونه ها را بخوانید، در می یابید که داروین سردرگم و درمانده شده!
جمله مورد علاقه داروین آن بود:"طبیعت هیچ جهش ناگهانی نمی کند". در واقع داروین از این هم پا فراتر می گذارد و می گوید:"اگر شواهدی از جهش و ظهور ناگهانی یافتید، این به معنای آفرینش است."
او در این نقطه به بن بست می رسد و می گوید:"اگر فسیل های مورد نظر پیدا نشوند، دلیلی است بر علیه نظریه من". با گذشت 150 سال جزئیات زیادی به دست آمده، اما مشکل اصلی نظریه تکامل هم چنان لاینحل باقی مانده.
ریچارد داوکینز اعتراف کرد:"بدون تدریجی بودن، ما به معجزه بازگشته ایم"
Without gradualness, we are back to miracle.
دوازدهم. در مورد ظهور ناگهانی حیوانات در دوران کامبرین نمی توان از احتمال، شانس، تصادف و انجام جهش ژنتیکی بدون طراحی و هدایت سخن گفت. تصور کنید یک نفر چشم بند بر روی چشمانش بگذارد و در کل کهکشان ها و عالم هستی به دنبال اتم مشخص بگردد! یا فرض کنید پیدا کردن سوزن بسیار ریز در یک جنگل عظیم است. این در حالی است که وقت کافی هم برای پیدا کردنش نداریم. دلیل علمی و قاتع کننده ای وجود ندارد که تغییرات در اثر شانس و تصادف پدید آمده اند.
سیزدهم. ظهور ناگهانی در دوران کامبرین، الگوی ساده تا پیچیدگی نظریه تکامل را به چالش کشید! در نظریه داروین، تفاوت های کوچک به تفاوت های بزرگ منجر می شود. اما شواهد کامبرین نشان می دهد که ظهور از پیچیدگی شروع شد. از همان ابتدا همان حیوانات را داریم که در طول زمان حیوانات شبیه به آن به وجود آمدند!
این کاملا منطقی است. در تاریخ صنعت و تکنولوژی همین الگوی را داریم. ما همواره از اهداف بزرگ به سمت جزئیات می رویم. و فقط یک طراحی هوشمند می تواند هدف نهایی را مجسم کند. و بدین ترتیب تمام اجزاء مورد نیاز را فراهم می کند، تا آن هدف نهایی تحقق یابد. به عبارت دیگر ذهنیت هوشمند در منشاء ساختار بدن حیوانات نقش داشته است.
چهاردهم. ترانزیستورها، مقاومت ها و خازن ها هر کدام از مواد کاملا نظم یافته ای تشکیل شده اند. این اجزا بعد از مونتاژ شدن، مدار الکترونیکی را به وجود می آورند. مدارها برای ساختن کامپیوتر مورد استفاده قرار می گیرند. بنابراین شبکه ای از کامپیوترها پدید می آید. پس در هر سطحی، نظم خاصی وجود دارد که توسط متخصص، مهندس یا شخص هوشمند ساخته شده تا تمام سیستم را راه اندازی کند. در زیست شناسی همین وضعیت در زیست شناسی هم صادق است. مثلا در سیستم ژن ها، برای پروتئین ها کدگذاری می شود.
سپس طوری در کنار یکدیگر نظم و ترتیب می یابند که انواع خاصی از سلول را بسازند. سلول ها نیز طوری ساماندهی می یابند که بافت ها و اندام ها ساخته شوند. آن ها نیز در کنار یکدیگر، ساختار بدن را تشکیل می دهند. این همان رویدادی است که در دوران کامبرین رخ داد.
پانزدهم. همان طور که داروین مدعی شده تکامل خیلی آهسته پیش می رود، همراه با آزمون های خطا و اشتباه در طول مسیر. می توان انتظار داشت که در طول میلیون ها سال رسوب تشکیل شده باشد که مانند بتون است و می توان آزمون های اشتباه را از داخل آن درآورد! همان حلقه های میانی که منجر به شکل گیری حیوانات دوران کامبرین شدند. اما غیاب آن حلقه ها و فسیل های مورد نظر داروین، اسرارآمیز است!
اما از دیدگاه طراحی هوشمند، می دانیم که تمام عوامل هوشمندانه کنار یکدیگر قرار گرفتند. یک طرح اولیه وجود داشته است. اگر در یک لحظه مشخص از زمان طرحی را به انجام برسانید، دیگر نیازی به مراحل خطا و آزمون تکامل آن هم در طول میلیون ها سال نیست. این دقیقا همان اتفاقی است که در دوران کامبرین رخ داد.
شانزدهم. اگر گونه های بی شماری، باهم و به طور هم زمان شروع به زندگی کرده باشند (این رویداد در دوران کامبرین رخ داد)، پس این حقیقت ضربه کاری به نظریه تکامل وارد کرده است. شواهد و مدارک دوران کامبرین، داروین را گیج و سردرگم کرد. امروزه زمین شناسان و علم ژنتیک اسرار دوران کامبرین و منشاء حیات را آشکار می سازند.
اگر حیوانات در دوران کوتاه در تاریخ کره زمین ظاهر شدند، پس شکی باقی نمی ماند تکامل واقعی نیست. وقتی این فرم ها ظاهر می شوند، آن ها یک یا دو نمونه ضعیف و رو به نابودی نبودند، بلکه یک گروه کاملا منظم و متعدد بودند با ساختار بدنی متفاوت. به عبارت دیگر، علاوه بر ماده و انرژی، اطلاعات هم وجود دارد. در این جاست که طراح هوشمند مطرح می شود. وقتی حیوانی ساخته می شود، نوع فرایند به شواهد نیاز دارد. فرایندی که همه چیز را محقق می کند. این فرایند پیش نگری دارد. آن می تواند پیچیدگی را مجسم کند.
موضوع "طراح هوشمند" نه فقط راز دیرینه علمی را حل می کند، بلکه به پرسش دیگر هم پاسخ می دهد: منشاء پیچیده حیات حاصل فرایند هدایت نشده نیست، بلکه طراحی و برنامه ریزی شده است
هفدهم. ما نباید پیش داوری کنیم که چه باید باشد و چه نباشد. یا این توضیح را دوست ندارم... در عوض وقتی در طبیعت به معمایی برخورد می کنیم، به جای طرح فرضیه و نظریه، در جستجوی حل معما باشیم و ببینیم شواهد و کشفیات در بطن طبیعت چه می گویند. باید اجازه دهیم تا شواهد و کشفیات سخن بگویند. مشکل نظریه تکامل این است که قبل از آن که شواهد سخن بگویند، تئوری و فرضیه ارائه می دهد. مهم ترین دلیلی که تکامل خط زده ، طراح هوشمند است.
نظریه تکامل این تعلیم غلط را ارائه می دهد که اگر می خواهید توضیح علمی دهید، باید خود را به فرضیه ها و داده های علمی محدود کنید. مثلا نمی توانید هوش را به عنوان دلیل علمی ارائه دهید. اما جالب است که پیروان نظریه تکامل برای تجزیه و تحلیل مسائل، به هوش خود اتکاء و اعتماد می کنند!
این بخشی از منطق ما است که توسط هوش به تشخیص و بررسی موضوع می پردازیم. مثلا به کتیبه های باستانی و خط هیروگلیف توجه کنید. هیچکس ادعا نمی کند که این خط ها حاصل طوفان شن یا سیل است. همگان معتقدند که این خط ها توسط بشر نوشته شده است. همین منطق ما را به این نتیجه رهنمون می سازد که مجسمه های باستانی در اثر باد و طوفان ساخته نشده اند، بلکه حاصل طراحی و تلاش بشر است. بنابراین دلایل منطقی سبب پدید آمدن عالم هستی و سیاره زمین شده است و نه شانس و تصادف!
انسان ها به خوبی می توانند هوش را تشخیص دهند و می دانند که طراحی حاصل اندیشه و تجربه است. به عبارت دیگر، اطلاعات در طراحی وجود دارند. مثلا ستاره شناسان ادعا کرده اند اگر سیگنال هایی را از فضا دریافت کنند، این به آن معنا است که وجود حیات هوشمند را در فراسوی زمین تایید می کند. برخی گمانه زنی کرده اند که شاید تمدن هوشمند با ارسال سیگنال سعی در مخابره پیام به ساکنان زمین دارند. چنین سیگنال پیچیده ای که حاوی کدهای زیادی است نمی تواند به علت تصادف، ارسال و مخابره شود.
مثال دیگر: یک شرکت تولید نرم افزار هرگز شانس و تصادف و فرسایش را استخدام نمی کند، بلکه از متخصصین و مهندس های طراح دعوت به همکاری می نماید. در واقع عامل هوشمند می تواند سیستم های غنی از اطلاعات را تولید کند. منشاء هر سیستم طبیعت، هوش است (مقصود خداوند است)، اگرچه ما در آن دوران نبوده ایم و شکل گیری آن را مشاهده نکرده ایم.
هیجدهم. اگر اظهار نظر داروین درست بود، بی تردید در همان روزگار "آگاسیز" دانشمندی که بیش از تمام دانشمندان هم عصرش، در مورد فسیل ها تحقیق و بررسی کرده بود، این نکته را تایید می کرد. در نتیجه، امروزه به جای هزاران پیوند گمشده، فقط در جستجوی چند مورد بودیم! دیرین شناسان تاکنون به شواهدی متضاد با فسیل های دوران کامبرین (نخستین دوران زمین شناسی) دست نیافته اند.
در همان زمان آگاسیز در کتابش تحت عنوان "تکامل و انواع ماندگار" صفحه 10 (نسخه انگلیسی) از داروین پرسید:"بقایای فسیل های گمشده کجاست؟" و در ادامه نوشت:"فقط فسیل های دوران کامبرین هستند که از ظهور ناگهانی حیوانات آن هم بدون نیاکان، گزارش می دهند. فسیل هایی که نسل های بعد از آن ها هم تا امروز به همان صورت باقی مانده اند. به جای نظریه پردازی، به گزارش و شهادت همان فسیل ها گوش کنید که شاهدان عینی و بازیگران صحنه بوده اند."
کریستف شون‌بِرن، اسقف اعظم کلیسای کاتولیک وین چنین اظهار نظر کرد: "هر تئوری‌ای که شواهد بی‌شمار طرح و نظم در موجودات زنده اطراف مان را انکار کند و یا به دیده اغماض به آن بنگرد باید آن را "ایدئولوژی" نامید، نه علم".
نوزدهم: وقتی برخی از موزه ها واژه "تکامل" را به کار می برند، سه مورد مشاهده می شود:
یک. موزه حیوانات بدون هیچ گونه شواهد متعلق به دوران باستان. این موزه فقط ادعا می کند که حیوانات محصول "تکامل" است.
دو. مراحل نظریه تکامل توسط هنرمندان بازسازی شده است، به امید آن که در آینده با کشف فسیل های مربوط به دوران تکامل، نظریه تحقق واقعی به خود بگیرد.
سه. موزه محدود به ریزتکامل است. مثلا تفاوت رنگ حشرات نسل قبل و نسل فعلی. مشابه این نکته را در بچه گربه ها و توله سگ ها می بینیم که رنگ پوست اکثرشان با مادرشان متفاوت است.
بیستم. داروین معتقد بود ساختمان سلول بسیار ساده است. در اواسط قرن بیستم، دانشمندان ساختار بسیار پیچیده سلول را کشف کردند. اگر یکی از قطعات درونی سلول معیوب شود یا کار نکند، سلول می میرد. حتی نگاه گذرا به دنیای پیچیده و فعالیت های زیادی که در درون هر سلول بدن انجام می شود، این پرسش را مطرح می سازد که آیا می توان باور کرد که بدون طراحی و برنامه ریزی و صرفا توسط شانس و تصادف هر سلول ساخته شده است؟

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

چگونه به تکامل گرایان پاسخ دهیم؟ (بخش اول)

دفاعیات مسیحی

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
تکامل گرایان ادعا می کنند که 99 درصد دانشمندان طرفدار تکامل هستند و تکامل از نظر علمی کاملا ثابت شده است. آیا ادعای آنان درست است؟
یک. ابتدا باید از تکامل گرایان پرسید مقصودشان از تکامل چیست: ریز تکامل یا کلان تکامل؟
همه دانشمندان (حتی مسیحیان و آفرینش گراها) به ریز تکامل اعتقاد دارند. ریز تکامل یعنی مادر و پدری صاحب فرزند تیزهوش می شوند و یا بسیار فعال. یا رنگ پوست فرزندشان متفاوت است یا فرزندشان بسیار زیباست، درحالی که مادر و پدر از این صفات ظاهری یا ذهنی فرزندشان بی بهره اند.
بنابراین، ریز تکامل همواره در بطن نوعی منفرد از جاندار صورت می گیرد. مثلا"اسب هنوز اسب است". زیرا جانداران با اعضای گروه خودشان تولید مثل می کنند. مثلا یک اسب با خرگوش تولید مثل نمی کند.
داروین این نکات را مشاهده کرد و با خود استدلال کرد که شاید دایناسور به پرنده تبدیل شده، یا اسب آبی به تدریج به نهنگ تغییر شکل داد. این استدلال داروین "کلان تکامل" نام دارد. تاکنون فسیل های متعلق به "کلان تکامل" یافت نشده و در موزه ها موجود نیست. کلان تکامل شواهد علمی ندارد. آن فقط یک پیش فرض بر روی کاغذ است. برای تایید این مدعا، به اظهار نظر سه دانشمند تکامل گرا توجه کنید:
یکی از دانشمندان متعصب تکامل گرا به نام نیلز الدریج در کتابش تحت عنوان "پیروزی تکامل و شکست آفرینش گرایی" چنین اظهار نظر کرد:"بررسی بر روی فسیل ها نشان می دهد که در دوران طولانی تغییرات جزئی بوده و یا اصلا تکاملی رخ نداده است".
The Triumph of Evolution and the Failure
of Creationism, by Niles Eldredge, 2000,
pp. 49, 85.
در 1999 تکامل گرای دیگری به نام جفری شوارتز ادعا کرد که احتمالا انتخاب طبیعی به گونه ها کمک می کند تا بنا به ضرورت تغییراتی ایجاد کنند، اما این امر به معنای خلق یک چیز جدید نیست.
Sudden Origins—Fossils, Genes, and the
Emergence of Species, by Jeffrey H. Schwartz,
1999, pp. 317-320.
در دهه 1960 جورج کریستفر ویلیامز زیست شناس و تکامل گرا این سئوال را مطرح کرد که آیا انتخاب طبیعی از این توانایی برخوردار است که به پیدایش گونه (گونه های) جدید یاری رساند؟
Adaption and Natural Selection, by George
C. Williams, 1966, p. 54.
دوم. میان دانشمندان تکامل گرا نیز دو دستگی وجود دارد: عده ای که نظریه تکامل را کاملا پذیرفته اند و فقط منتظر کشف فسیل های کلان تکامل هستند. اما گروه دوم به دلیل نبود حلقه های گمشده، از تکامل به عنوان نظریه ای که باید ثابت شود، یاد می کنند.
وقتی دانشمندان (تکامل گرا و آفرینش گرا) خودشان هم در این زمینه با هم توافق ندارند، چرا من باید به تکامل اعتقاد داشته باشم؟
سوم. طبق گزارشی که هزاران سال قبل توسط موسی با الهام روح القدس (روح خداوند) نوشته شد، گیاهان، حیوانات و سپس انسان از مواد آلی سیاره زمین ساخته شده اند (پیدایش فصل 1 آیه 24 و فصل 2 آیه 7).
بنابراین، تشابه ژنتیکی میان انسان و گیاهان و هم چنین حیوانات به دلیل وجود مواد آلی نظیر روی، فسفر، آهن، ید... مشاهده می شود. با این توصیف، آفرینش گیاهان و حیوانات و سپس انسان مجزا بود.
فرض کنید شما با خمیر مخصوص بازی کودکان، مجسمه های خمیری نظیر حیوانات، درخت و انسان درست کنید. از نقطه نظر دی ان ای تفاوتی دیده نمی شود، چون منبع یکی بوده است. انسان و هم چنین حیوانات و گیاهان مجزا آفریده شدند تا خصوصیاتی مانند ظاهر و شکل، عواطف، اندیشه، زبان و هوش، میان آنان تمایز ایجاد نماید. موسی (نویسنده کتاب پیدایش) با دی ان ای و علم ژنتیک، زیست شناسی و جانورشناسی امروز آشنا نبود.
دی ان ای یک پدیده است که اطلاعات زیادی را به رمز درآورده است. نظریه تکامل تدریجی محدودیت قائل نیست. اما اطلاعات علمی در دی ان ای، در نقطه‌ای به محدودیت‌هایی می‌رسد و این نقطه‌ای است که ما می‌توانیم مرزهای طبیعی بین گونه‌های حیوانات مختلف را شناسایی کنیم.
چهارم. داروین از رخداد مهمی در تاریخ حیات آگاهی داشت که نظریه او قادر به توضیح آن نبود. در لایه های نخستین سنگ های فسیلی (متعلق به 530 میلیون سال قبل/ دوران کامبرین: نخستین دوران زمین شناسی)، ظهور ناگهانی حیوانات زیاد بدون آن که نیاکان شان وجود داشته باشند، مشاهده می شوند.
به اعتراف داروین، نظریه اش حتی یک درصد هم قادر به توضیح دوران کامبرین نیست. آنچه برای داروین به صورت معما درآمده بود، فسیل های بسیار قدیمی بود، مربوط به نخستین دوران زمین شناسی. این فسیل ها بیانگر رویدادی شگفت انگیزند: "ظهور ناگهانی حیات حیوانی" در دوران کامبرین است..
در طول نخستین دوران زمین شناسی، فسیل هایی با کالبد و بدن هایی که دارای جزئیات پیچیده بودند، در میان لایه های سنگ ها به وجود آمده اند. این فسیل ها فاقد آن نیاکانی هستند که داروین و هوادارنش ادعا می کنند. داروین درباره معمای منشاء ظهور ناگهانی حیوانات، در کتابش صفحه های 306- 307 (نسخه انگلیسی) چنین شرح داده است:"درک این نکته مهم که فقدان توده های بسیار زیاد از فسیل هایی که در نظریه ام، با قاطعیت بیان کرده ام که در جایی وجود دارند، دشوار است" داروین در ادامه می نویسد:" همان طور که قبلا اشاره کرده ام، شناخت بسیار اندکی از آن فسیل های سنگی داریم که ظهور ناگهانی گونه ها را در گروه های مشابه خود نشان می دهند.
پنجم. هنوز بعد از گذشت 120سال‌، فسیلی دال بر وجود حیوانات میانی و در حال تکامل یافت نشده است‌. اگر شما به موزه های آثار طبیعی بروید و این سئوال را مطرح کنید که مراحل تکامل این حیوان و یا آن حیوان را به شما نشان دهند، با پاسخ منفی روبرو می شوید. اگر در محافل کارشناسان طرفدار تکامل همین سئوال را مطرح کنید به شما پاسخ خواهند داد:"نمی دانیم." شاید با نشان دادن مقاله، عکس و انیمیشن، شما را متقاعد سازند، ولی آثار تکامل کشف نشده است. طبق ادعای نظریه تکامل، عمر سیاره زمین ده ها میلیارد سال است، پس نشانه های تکامل کجاست؟ آیا تکامل در یک لحظه انجام شد؟ چرا در مکان و منطقه ای که مراحل تکامل رخ داده، نشانه های مراحل کشف نشده است؟
مهم ترین سئوال این نیست که انسان با میمون و کرم تشابهاتی دارد یا خیر، بلکه پرسش اصلی این است که چرا هیچ گونه شواهد مربوط به مراحل تکامل یافت نشده و در موزه های آثار طبیعی مشاهده نمی شوند؟ چرا تکامل باوران نمونه های ناقص آن حیوانات را به ما نشان نمی دهند تا دریابیم چگونه روند تکامل انجام شده است؟
ششم. فعالیت های دانشمندان بر روی بقایای شکننده حیات ماقبل کامبرین، یک سئوال مهم را مطرح می سازد: اگر این لایه های رسوبی می توانستند برخی از این موجودات را که با میکروسکوپ قابل تشخیص است، حفظ کنند، پس چطور نتوانستند اشکال بزرگ تر آن ها را که به گمان تکامل باوران نیاکان حیوانات دوران کامبرین هستند، حفظ و نگه داری کنند؟ به عبارت دیگر، اگر لایه های رسوبی موفق شدند چیزی به شکنندگی "رویان" (یکی از موجودات دوران قبل از کامبرین) را نگه داری کنند، پس چرا نباید بتوانند در همان لایه زمین، نیاکان حیوانات کامبرین را حفظ و نگه داری کنند؟
هفتم. بدون دستور ژنتیکی، اسید آمینه ها نمی توانند پروتئین را بسازند! همه دانشمندان با این نکته کاملا موافق هستند. این سئوال مطرح می شود که چگونه اولین پروتئین توانست بدون دستور ژنتیکی نظم بگیرد؟
هشتم. احتمال تولید یک سلول در محیط بسیار نامساعد در حد صفر است، ولی در آزمایشگاه چطور؟ پس ما باید بتوانیم در شرایط ویژه آزمایشگاهی چند ماده اولیه را به سلول تبدیل کنیم (البته حتی اگر بتوانیم، به نظریه طراح هوشمند کمک کرده ایم، نه نظریه به داروین).

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۸, شنبه

مرقس و لوقا شاهد زندگی مسیح نبوده اند. چرا اناجیل آن ها توسط کلیسا پذیرفته شد؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
آنچه مسلم است متی و یوحنا از شاگردان مسیح بودند، اما مرقس و لوقا جزء حواریون نبوده اند. چرا اناجیل مرقس و لوقا توسط کلیسا پذیرفته شد؟
یک. در قرن های اول و دوم میلادی مسیحیان اولیه به تعالیم و گزارش های مرقس و لوقا اعتقاد و اعتماد داشتند. مرقس دستیار پطرس بود و خاطرات پطرس با مسیح را به رشته تحریر درآورد. پاپیاس (از رهبران کلیسا در قرن دوم میلادی) چنین اظهارنظر کرد:"بدون شک انجیل مرقس با همکاری پطرس نوشته شده. حتی تا مدت ها ایمانداران اولیه، انجیل مرقس را "انجیل پطرس" می نامیدند".
انجیل مرقس شامل 16 فصل و کوتاه تر از اناجیل دیگر است: متی (28 فصل)، لوقا (24 فصل) و یوحنا (21 فصل).
آیه آغازین انجیل مرقس چنین است:"انجیل عیسی مسیح، فرزند خدا، چنین آغاز می شود:" (فصل 1 آیه 1). از آن جا که مرقس، انجیل خود را برای مسیحیان ساکن روم نوشت، سعی او بر این بود که ثابت کند عیسی پسر خدا است، زیرا در آن جا خدایان زیادی مورد پرستش بودند.
نخستین آیه نشان می دهد که انجیل مرقس مشکوک نیست و با تعالیم رسولان و کلیساهای اولیه کاملا مطابقت دارد. هم چنین با گزارش مورخان قرن اول میلادی مانند یوسفوس، تاسیتوس، پلینی، فلاویوس، تالوس، لوسیان، فلگون... تضاد نداشت که نوشتند در قرن اول، مردم از همه اقشار شهر و روستا، زن و مرد، برده و آزاد، مسیح را همچون خدا پرستش می کردند. انجیل مرقس نخستین انجیلی است که حدود 55 میلادی نوشته شد.
دو. لوقا نیز همکار پولس بود. او با نگارش کتاب اعمال رسولان (حدود 63 میلادی) ثابت کرد که ارتباط نزدیکی با شاگردان مسیح داشته است. هم چنین لوقا در شورای کلیسای اورشلیم حضور داشت (اعمال رسولان فصل 15).
شاگردان مسیح و همکاران پولس نظیر تیموتاوس و تیطس و نیز اعضای کلیساهایی که پولس تاسیس کرده بود، انجیل لوقا و اعمال رسولان را رد نکردند. دو کتاب لوقا فورا پذیرفته شد و به عنوان منابع موثق تکثیر گردید.
لوقا این فرصت را داشت تا با مریم (مادر عیسی) نیز گفتگو کند. جزئیات تولد مسیح و گفتگوی عیسی با علمای یهودی در سن دوازده سالگی، از دیدگاه مریم نوشته شده است (لوقا فصل های 1- 2).
انجیل لوقا در حدود 60 میلادی نوشته شد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

خبرگزاری هرانا – ساعاتی پیش عبدالفتاح سلطانی، وکیل زندانی با احساس سوزش و تپش شدید قلب توسط اورژانش به بهداری زندان اوین منتقل شد. به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، ساعاتی پیش آقای عبدالفتاح سلطانی، وکیل و فعال حقوق بشر محبوس در زندان اوین با احساس سوزش در ناحیه سینه و تپش شدید قلب توسط اورژانس زندان به بهداری اوین منتقل شد، از حال عمومی او پس از انتقال خبری در دست نیست. پیش‌تر مائده سلطانی دختر این وکیل و فعال حقوق بشر زندانی به هرانا گفته بود: “پدر من در زندان دچار نوسان فشار خون شده و با مشکلات گوارشی جدی مواجه است، با وجود شرایط نامناسب بهداشتی و فضای کم و نبود نور و هوای آزاد، حتی زندانیان جوان هم به مرور دچار مشکلات جسمی خواهند شد، چه برسد به یک فرد ۶۰ ساله.” عبدالفتاح سلطانی در ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ در پی اعتراضات به نتایج انتخابات، توسط ضابطان دادگاه انقلاب دستگیر و روانه بند دویست و نُه زندان اوین شد. اساس اتهامات علیه وی، شرکت در تاسیس «کانون مدافعان حقوق بشر ایران»، دریافت جایزه حقوق بشر شهر نورنبرگ آلمان، فعالیت تبلیغی علیه نظام و مصاحبه درباره وضعیت موکلانش با رسانه‌ها است. او توسط قاضی مرتضوی متهم به جاسوسی – از طریق افشای اطلاعات پرونده موکلان خود که به جاسوسی متهم شده بودند – و همچنین تبلیغ علیه نظام شد و بیش از ۷ ماه را در زندان اوین گذراند. آقای سلطانی در دادگاه بدوی به ۵ سال حبس و ۵ سال محرومیت از خدمات اجتماعی محکوم شد. اما دادگاه تجدید نظر وی را پس از ۲۱۹ روز حبس از کلیه اتهامات تبرئه کرد و تلاشهای او برای تحت پیگرد قرار دادن مقامات دستگاه قضایی به نتیجه‌ای نرسید. عضو موسس کانون مدافعان حقوق بشر مجددا در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۳۹۰ دستگیر شد و از آن زمان تا کنون در زندان اوین به سر می برد. طی سال هایی که آقای سلطانی در زندان به سر برده است، بارها به دلیل بیماری قلبی و فشار خون به بهداری زندان مراجعه کرده و در سال ۱۳۹۲ برای ۴۱ روز در بیمارستان بستری بود که قبل از بهبودی کامل به زندان برگردانده شد. وکیل زندانی در اسفند ماه ۱۳۹۰، در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی پیر عباس به ۱۸ سال حبس در تبعید به شهر برازجان و ۲۰ سال محرومیت از وکالت محکوم شد که در مرحله تجدید نظرحکم حبس به ١٣ سال کاهش یافت. این حکم با اعمال ماده ۱۳۴ به ۱۰ سال تقلیل یافت. عبدالفتاح سلطانی همچنین بیست‌وهفتم دی ماه ۹۴ پس از بیش از چهار سال برای اولین بار به مرخصی اعزام شد و در پی مخالفت مسئولین قضایی با تمدید بیشتر مرخصی، این فعال حقوق بشر زندانی روز شنبه بیست و چهارم بهمن ماه به زندان بازگشت