۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

چرا خداوند اجازه می دهد کودکان رنج و درد را تحمل کنند و بمیرند؟ (بخش اول)

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
هر سال حداقل ده میلیون کودک به علل قحطی، جنگ، بیماری، سوانح طبیعی و تجاوز جنسی می میرند. در نتیجه، مخالفان وجود خدا پرسش هایی را مطرح می سازند از قبیل:
اگر خدای نیکو وجود دارد چرا اجازه می دهد تا نوزادان و کودکان مورد رنج و ستم واقع شده و بمیرند؟
اگر خدا برای زندگی هر انسان هدف نیکو در نظر گرفته، چرا کودکان در همان اوایل زندگی جان خود را از دست می دهند؟
چرا خدا به هنگام جنایت و تجاوز، از کودکان محافظت به عمل نمی آورد؟
چرا کودکان باید درد و رنجی را متحمل شوند، که دلیل آن را نمی فهمند؟
چرا کودکان بدون آموزش و تجربه کافی از مقابله با ظلم و ستم و تجاوز، بایستی به قتل برسند؟
قبل از پاسخ، ابتدا مخالفان وجود خدا بایستی درباره نگرش شان به عالم هستی تفکر کنند:
اگر خدا وجود ندارد و دنیا بر اساس شانس و تصادف شکل گرفته، بنابراین اساس عالم هستی بر مبنای امور اخلاقی نیست. اگر فرض کنیم که انسان جز حیوانی برتر مفهوم دیگری نداشته باشد و فقط فرآورده محیط خودش باشد، پس می تواند برای هر کاری که انجام می دهد، از زیر مسئولیت اخلاقی شانه خالی کند.
بنابراساس این نگرش، وقتی خدایی وجود ندارد، نمی توان وجود شرارت و بدی را به خدا نسبت داد و اعتراض کرد که چرا او برای حل مشکلات هیچگونه اقدامی نمی کند. پرسش اصلی این است: اگر خدا وجود ندارد، چرا شرارت و بدی وجود دارد؟ شانس و تصادف ذهن ندارد. آن برای آینده برنامه ریزی نمی کند. آن بینش و بصیرت و دیدگاهی ندارد. هم چنین زندگی پس از مرگ هم وجود ندارد. ملحدها هیچ گونه پاسخی به سئوالات زیر ندارند:
چگونه ماده به وجود آمد؟
منشاء زندگی کجاست؟ مفهوم بشریت چیست؟
معنی و مقصد انسان چیست؟
پس شرارت و بدی جزء ذات این دنیا است. مثلا در طول تاریخ، کسانی تحت عنوان دین و خدا به مردم ظلم کرده اند، در واقع خدای آنان مقصر نبوده، بلکه آن خدا محصول و زاییده شرارت و بدی است که منشاء آن از ذات عالم هستی ناشی می شود. به عبارت دیگر، اگر خدا وجود ندارد و شرارت فعال است، شانس و تصادف که سبب خلق عالم هستی شده، مقصر اصلی تلقی می شود.
اگر خدا وجود ندارد، بدی و شرارت دنیا را نه معتقدان به خدا می توانند حل کنند و نه کسانی که وجود خدا را انکار می کنند. بر طبق نگرش مخالفان وجود خدا، انسان در این عالم هستی تنها است و باید به تنهایی با مشکلات این جهان دست و پنجه نرم کند.
پس چرا مخالفان وجود خدا از دست خدایی عصبانی و شاکی هستند که وجود خارجی ندارد؟ چرا وقت گرانقیمت خودشان را درباره چیزی هدر می کنند که وجود ندارد؟ ملحدها فقط بهانه می آوردند.
واقعیت آن است که اگر از شانس طوری صحبت کنیم که گویی در مورد یک عامل سخن می گوییم، در واقع موضوع را از یک مفهوم علمی به یک مفهوم خرافی و اسطوره ای تغییر داده ایم. حتی خود داروین در فصل ششم از کتاب"منشاء انواع" تحت عنوان "مشکلات نظریه" چنین می گوید:"این فرض که چشم و تمام اجزای آن با هم کار کنند که در اثر انتخاب طبیعی شکل گرفته است، باید اذعان کنیم که تا بالاترین درجه باطل است".
امروزه حتی رهبران مخالفان خدا نظیر ریچارد داوکینز و استیون هاوکینگ، "شانس و تصادف" را عامل پیدایی عالم هستی نمی دانند. استیون هاوکینگ (فیزیکدان انگلیسی) معتقد است که عالم هستی به طور کاملا تصادفی و شانسی پدید نیامده، بلکه طراحی هوشمند عامل پیدایی عالم بوده است.
هاوکینگ در کتابش تحت عنوان "تاریخ زمان" فصل هشتم صفحه 127 (نسخه انگلیسی) می گوید:"اگر الگوی بیگ بنگ به عنوان آغاز عالم هستی درست باشد، وضعیت اولیه عالم هستی باید به گونه ای دقیق انتخاب شده باشد. توجیه این امر که چرا عالم هستی درست به این شکل آغاز شده، بسیار دشوار است، مگر این که آن را به خدایی نسبت دهیم که قصد داشت موجوداتی هم چون ما بیافریند". در واقع هاوکینگ می گوید که در پشت پرده چیزهایی می گذرد. این که طرحی در پس همه چیز است و انسان را به شگفتی وا می دارد.
چگونه هاو
کینگ به چنین نتیجه ای رسیده؟ شکی نیست که در خلوت خودش دو دو تا چهار تا کرده و نتیجه گرفته که منطقی ترین توضیح این است که عالم هستی طراح و خالق داشته است.
داوکینز و هاوکینگ جزئیات "طبیعت هوشمند" را تشریح نکرده اند.
در نتیجه این سئوال مطرح می شود که چرا طبیعت هوشمند که عالم هستی را با دقت و ظرافت بی نظیر ساخته است، با انسان ارتباط برقرار نمی کند؟ چرا این طبیعت هوشمند کتاب و پیامبران ندارد؟ اصلا هاوکینگ و داوکینز چگونه به وجود این طبیعت هوشمند پی برده اند؟ منطقی ترین پاسخ این است که آن ها به وجود خدا اعتقاد دارند.

۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

MATTHEW 5 متی ۵

44 But I tell you, love your enemies and pray for those who persecute you


۴۴ دشمنان خود را دوست بدارید, و هرکه شما را لعنت کند, برای او دعای برکت کنید, به ٱنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید و برای ٱنانی که به شما ناسزا می گویند و شما را ٱزار می دهند دعای خیر نمایید. 

ادعای کلیسای کاتولیک: عده ای به طور موقت به جهنم می روند و سپس نجات یافته و روانه بهشت می شوند. آیا چنین تعلیمی صحیح است؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
کلیسای کاتولیک بر اساس اول قرنتیان فصل 3 آیه 15 معتقد است که عده ای به طور موقت به جهنم می روند و سپس نجات یافته و روانه بهشت می شوند. آیا چنین تعلیمی صحیح است؟
در کتاب مقدس هیچ گونه تعلیمی مبنی بر نجات بشر در جهنم وجود ندارد:
یک. جهنم مکانی دائمی و ابدی برای گناهکاران است (متی فصل 25 آیه 41). کلام خدا تعلیم می دهد:"گناهکاران به مجازات جاودانی خواهند رسید و تا ابد از حضور خداوند دور خواهند ماند و هرگز شکوه و عظمت قدرت او را نخواهند دید" (دوم تسالونیکیان فصل 1 آیه 9).
جهنم جدایی ابدی از خدا توصیف شده است. در آن مکان، هیچ امیدی برای نجات وجود ندارد.
دوم. مسیح به نتایج وخیم و "ابدی" گناه در جهنم اشاره کرد (مرقس فصل 9 آیه 48).
سوم. حکایت مسیح درباره مرد ثروتمند در جهنم، این واقعیت را نشان داد که هیچکس نمی تواند از جهنم خارج شود (لوقا فصل 16 آیه 26).
چهارم. تعلیم کلیسای کاتولیک مبنی بر "نجات از جهنم" از یکی از کتاب های آپوکریفا (دوم مکابی ها) اقتباس شده. در این کتاب ذکر گردیده که برای گناهکارانی که فوت کرده اند، دعا کنید تا از جهنم خلاصی یابند. "آپوکریفا" به مجموعه 12 کتابی اطلاق می شود که بین عهد عتیق و عهد جدید (مسیح و رسولان) نوشته شدند. تاریخ تقریبی کتاب های آپوکریفا از300 قبل از میلاد تا حدود 100 میلادی تخمین زده شده است. هویت نویسندگان اکثر این آثار ناشناس می باشد.
این کتاب ها ادعا نمی کنند که از سوی خدا الهام شده اند. حتی یهودیان هم چنین اعتقادی ندارند. در طی قرون، یهودیان هرگز آن ها را به عنوان بخشی از کتاب مقدس به رسمیت نشناختند. حتی یوسفوس مورخ معرف یهودی در قرن اول میلادی، به کلی آن ها را رد کرد.
فیلو، فیلسوف یهودی اهل اسکندریه (20 قبل از میلاد تا 40 بعد از میلاد) در آثارش از عهد عتیق به فراوانی نقل قول می کند، اما هرگز از آپوکریفا به عنوان کتاب های الهام شده از خداوند یاد نمی کند. مفسران و کارشناسان یهودی در شورای یامنیا (90 میلادی) کتاب های آپوکریفا را تایید نکردند.
کتاب های آپوکریفا توسط پیامبران نوشته نشده اند و دارای تعالیم غلط و مغایر با عهدعتیق می باشند. هم چنین شواهد تاریخی، وقایع و معجزاتی را که در این کتاب ها بدان ها اشاره شده، تایید نکرده اند. مسیح هرگز از کتاب های آپوکریفا یاد نکرد. در دوران مسیح، 39 کتاب عهد عتیق شهرت داشت و به طور منظم و مرتب تعلیم داده می شد و در کنیسه ها قرائت می گردید. عهد عتیق در میان توده مردم به عنوان "کلام خدا" مورد توجه و احترام بود.
عیسی مسیح چندین بار شخصا از عهد عتیق به عنوان "کلام خدا" یاد کرد (لوقا فصل 24 آیه 27).
مسیح در انجیل متی فصل 23 آیه 35 انبیای شهید عهد عتیق را از هابیل (کتاب پیدایش) تا زکریا (کتاب تواریخ که در عهد عتیق یهودیان آخرین کتاب محسوب می شود) محدود کرد. به عبارت دیگر، عیسی چارچوب اصلی عهدعتیق با پیدایش شروع شده و با تواریخ به اتمام می رسد. بدون شک مسیح به کسانی که به عنوان نبی در مابین عهد عتیق و عهد جدید نبی ظهور می کردند و به شهادت می رسیدند، اشاره می کرد. بنابراین آپوکریفا جزء کتاب های اصلی کتاب مقدس قلمداد نمی شوند و نمی توان به عنوان کلام راستین و الهام شده از روح خدا اتکا نمود.
رسولان این کتاب ها را مورد تایید قرار ندادند. پدران کلیسا اعتبار الهی و الهیاتی آپوکریفا را رد نمودند. نهضت پروتستان نیز مانند یهودیان و کلیسای اولیه، بی درنگ اعتبار کتاب های مذکور را رد کردند.
پنجم. پولس در اول قرنتیان فصل 3 آیات 10- 15 از جهنم ذکری به میان نمی آورد، بلکه او کلیسا را به عمارت تشبیه می کند و به عملکرد معمار آن اشاره می نماید. هر معمار (خادم های کلیسا) بر اساس ساختمانی (تعالیم و پرورش اعضاء کلیسا) که ساخته اجر خواهد یافت. آتشی خواهد آمد تا نتیجه "کار" هر شخص را مورد آزمایش و ارزیابی قرار دهد.
اگر معمار کار نیکو انجام داده باشد (یعنی تعلیم صحیح باشد و ثمره آن نیکو)، کلیسا باقی می ماند و او پاداش دریافت می کند. اما اگر بر اساس تعالیم غلط و عملکرد نادرست عمارت را بنا کند ، کار او خواهد سوخت، اما خودش نجات خواهد یافت.
همان طور که توجه می کنید، این متن هیچ ارتباطی با جهنم ندارد، بلکه از "کار" و "پاداش" سخن می گوید. هم چنین مخاطب آیات مذکور، کشیش ها و خادم های کلیسا می باشد.

۱۳۹۵ شهریور ۲۰, شنبه

منظور پولس از سپردن شخص به شیطان چیست؟ (اول قرنتیان فصل 5) 06/13/2014

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ
پولس شنیده بود که یکی از اعضای کلیسای قرنتس، با زن پدر خود زندگی می کند! از لحن پولس درمی یابیم که که از خبری که شنیده، بسیار حیرت کرده است.
"زن پدر" می تواند به معنی مادر نیز باشد. اما پولس واژه "مادر" را به کار نمی برد. بنابراین می توان مطمئن بود که منظور نامادری بوده است. در ضمن، پولس هیچ گونه تنبیه و انضباطی برای آن زن در نظر نگرفت. این نشان می دهد که "زن پدر" عضو کلیسا نبوده است. بنابراین، کلیسا حق قضاوت آن زن را نداشت.
در عهد عتیق رابطه جنسی میان مادر و پسر و هم چنین نامادری به شدت منع شده است (لاویان فصل 18 آیات 7-8 و فصل 20 آیه 11). قوانین روم باستان نیز روابط جنسی مرد را با مادر زن، نامادری و دختر خوانده منع کرده بود. به عبارت دیگر، در شریعت یهود و قوانین رومی، رابطه جنسی پدر و پسر با یک زن واحد ممنوع بود.
پولس اعضای کلیسای قرنتس را توبیخ و سرزنش می کند زیرا تکبر آنان، مانع شده بود تا وضعیت وخیم خود را ببینند. پولس پس از آگاهی از وجود این مشکل، می کوشد اقدامی انجام دهد. ایمانداران مسیحی همواره باید بدانند که جلال حقیقی کلیسای مسیح در دانش الهیات و عطایای روحانی نیست، بلکه در تقدس و پاکی اخلاقی است.
در قرن اول میلادی، شهر قرنتس (واقع در شبه جزیره بالکان) به خاطر بی بندوباری جنسی دارای شهرت خاصی بود، به طوری که زبانزد دنیای آن روزگار بود و وقتی مردم می خواستند بگویند فلان شخص فاسدالاخلاق است، می گفتند:"قرنتسی است". این شهر سومین شهر مهم و پر جمعیت امپراطوری روم پس از روم و اسکندریه محسوب می شد.
در قرنتس از هر نژاد، ملیت، مذهب در آن زندگی می کردند. این حالت بین المللی، در کلیسای قرنتس نیز به چشم می خورد. فرهنگ مردم شهر بر ایمانداران کلیسا نیز اثر گذاشته بود:تفرقه، گرایش به سوی معلم های مختلف، گناهان اخلاقی، تمایل به تجرد... از مشکلات کلیسای قرنتس بود. پولس بارها در رساله های اول و دوم قرنتیان، در مورد مسائل جنسی هشدار داده بود.
اینک رواب
ط جنسی گناه آلود به درون کلیسا رخنه کرده بود: شخصی با نامادری خود رابطه نامشروع داشت! ولی نکته ای بدتر از گناه آن فرد آن بود که کلیسای قرنتس در مورد آن هیچ واکنشی نشان نمی داد!
برخی از اعضای کلیسای قرنتس بر این باور بودند که پس از ایمان به مسیح و دریافت نجات الهی، اجازه و آزادی انجام هر عملی را پیدا کرده اند. اگر چنین بود بازگشت به طرز فکر قبل از ایمان و شیوه زندگی گذشته، امری طبیعی و بدیهی بود. در حالی که مسیح برای نجات آنان از قلمرو گناه، جان خود را فدا کرد و در نتیجه اعضای کلیسای قرنتس باید زندگی جدید خود را با قدرت روح القدس (روح خدا) بدون بدی و شرارت سپری کنند. بنابراین آن شخص زناکار بایستی از کلیسا اخراج شود تا کلیسا همان چیزی بشود که خدا می خواهد. اگر اجازه می دادند که آن مرد در کلیسا بماند، کلیسا آلوده و فاسد می گردید.
پولس به کلیسای قرنتس چنین نوشت:"این مرد را از کلیسا اخراج کنید و به دست شیطان بسپارید تا به سزای عمل خود برسد، تا شاید به هنگام بازگشت خداوند ما عیسی، لااقل روح او نجات یابد" (اول قرنتیان فصل 5 آیه 5). سپردن شخص خاطی به شیطان دو هدف را در نظر دارد:
یک.اخراج او از قلمرو روح القدس و جامعه ایمانداران مسیحی (کلیسا) و فرستادن او به قلمرو شیطان. آن شخص نمی تواند با ایمانداران مسیحی معاشرت کند.
دو. خدا او را در مشکلات و گرفتاری هایی که شیطان پدید می آورد، تنها می گذارد. این مشکلات می توانند فقر و ورشکستگی مالی، بیماری و حوادث غیرمترقبه باشند.
گناه آن شخص بایستی جدی بوده و هیچ شک و تردیدی در مورد قباحت آن گناه وجود نداشته باشد. هم چنین باید اطمینان حاصل کرد که شخص می خواهد در آن گناه باقی بماند و هیچ نشانه ای دال بر تصمیم به تغییر رویه و توبه از خود نشان ندهد، بلکه بر عکس در انجام آن عمل زشت پافشاری نماید. اگر آن شخص به توبه و بازگشت به سوی خدا تمایل نشان داد، نباید از کلیسا اخراج گردد.
این گونه انضباط کلیسایی (سپردن شخص خاطی به شیطان)، مخصوص گناهانی است که جامعه کلیسا را به خطر می اندازد. پولس برای هر اشتباه و گناهی چنین تنبیهی در نظر نمی گیرد. مثلا در اول قرنتیان فصل 6 آیات 1-11، نمی گوید که شخصی که به عضو کلیسا بدی و ظلم کرده، به شیطان سپرده شود.
وظیفه کلیسا صدمه رساندن به شخص خاطی نیست، بلکه کمک به او تا مشکلات و گرفتاری ها او را به خود آورد و به سوی خدا و جامعه کلیسا بازگشت کند. در نظر پولس، انضباط باید سبب نجات گردد، نه محکومیت. هدف از انضباط کمک به افتادگان است و نه تنبیه.
محکومیتی که پولس برای شخص خاطی در نظر گرفت به توبه و دگرگونی روحانی آن فرد انجامید (دوم قرنتیان فصل 2 آیات 5-11).
اخراج آن مرد از جامعه کلیسا، او را دچار پریشانی و ناراحتی کرده بود. پولس از کلیسای قرنتس درخواست کرد تا آن شخص را به میان جماعت ایمانداران مسیحی بپذیرند. اگر علی رغم توبه اشخاص خاطی، کلیسا آنان را نبخشد و مورد ملامت قرار دهد، در واقع به شیطان فرصت دوباره داده است. چون ممکن است آن افراد به طور کامل از کلیسا جدا شده و هرگز به آن بازنگردند. هم چنین هرگاه اعضای کلیسا را از صمیم دل نبخشیم، مرتکب گناه شده ایم. بنابراین، محبت و تقدس دو نکته ضروری برای ادامه حیات کلیسا می باشند
پولس شنیده بود که یکی از اعضای کلیسای قرنتس، با زن پدر خود زندگی می کند! از لحن پولس درمی یابیم که که از خبری که شنیده، بسیار حیرت کرده است.
"زن پدر" می تواند به معنی مادر نیز باشد. اما پولس واژه "مادر" را به کار نمی برد. بنابراین می توان مطمئن بود که منظور نامادری بوده است. در ضمن، پولس هیچ گونه تنبیه و انضباطی برای آن زن در نظر نگرفت. این نشان می دهد که "زن پدر" عضو کلیسا نبوده است. بنابراین، کلیسا حق قضاوت آن زن را نداشت.
در عهد عتیق رابطه جنسی میان مادر و پسر و هم چنین نامادری به شدت منع شده است (لاویان فصل 18 آیات 7-8 و فصل 20 آیه 11). قوانین روم باستان نیز روابط جنسی مرد را با مادر زن، نامادری و دختر خوانده منع کرده بود. به عبارت دیگر، در شریعت یهود و قوانین رومی، رابطه جنسی پدر و پسر با یک زن واحد ممنوع بود.
پولس اعضای کلیسای قرنتس را توبیخ و سرزنش می کند زیرا تکبر آنان، مانع شده بود تا وضعیت وخیم خود را ببینند. پولس پس از آگاهی از وجود این مشکل، می کوشد اقدامی انجام دهد. ایمانداران مسیحی همواره باید بدانند که جلال حقیقی کلیسای مسیح در دانش الهیات و عطایای روحانی نیست، بلکه در تقدس و پاکی اخلاقی است.
در قرن اول میلادی، شهر قرنتس (واقع در شبه جزیره بالکان) به خاطر بی بندوباری جنسی دارای شهرت خاصی بود، به طوری که زبانزد دنیای آن روزگار بود و وقتی مردم می خواستند بگویند فلان شخص فاسدالاخلاق است، می گفتند:"قرنتسی است". این شهر سومین شهر مهم و پر جمعیت امپراطوری روم پس از روم و اسکندریه محسوب می شد.
در قرنتس از هر نژاد، ملیت، مذهب در آن زندگی می کردند. این حالت بین المللی، در کلیسای قرنتس نیز به چشم می خورد. فرهنگ مردم شهر بر ایمانداران کلیسا نیز اثر گذاشته بود:تفرقه، گرایش به سوی معلم های مختلف، گناهان اخلاقی، تمایل به تجرد... از مشکلات کلیسای قرنتس بود. پولس بارها در رساله های اول و دوم قرنتیان، در مورد مسائل جنسی هشدار داده بود.
اینک رواب
ط جنسی گناه آلود به درون کلیسا رخنه کرده بود: شخصی با نامادری خود رابطه نامشروع داشت! ولی نکته ای بدتر از گناه آن فرد آن بود که کلیسای قرنتس در مورد آن هیچ واکنشی نشان نمی داد!
برخی از اعضای کلیسای قرنتس بر این باور بودند که پس از ایمان به مسیح و دریافت نجات الهی، اجازه و آزادی انجام هر عملی را پیدا کرده اند. اگر چنین بود بازگشت به طرز فکر قبل از ایمان و شیوه زندگی گذشته، امری طبیعی و بدیهی بود. در حالی که مسیح برای نجات آنان از قلمرو گناه، جان خود را فدا کرد و در نتیجه اعضای کلیسای قرنتس باید زندگی جدید خود را با قدرت روح القدس (روح خدا) بدون بدی و شرارت سپری کنند. بنابراین آن شخص زناکار بایستی از کلیسا اخراج شود تا کلیسا همان چیزی بشود که خدا می خواهد. اگر اجازه می دادند که آن مرد در کلیسا بماند، کلیسا آلوده و فاسد می گردید.
پولس به کلیسای قرنتس چنین نوشت:"این مرد را از کلیسا اخراج کنید و به دست شیطان بسپارید تا به سزای عمل خود برسد، تا شاید به هنگام بازگشت خداوند ما عیسی، لااقل روح او نجات یابد" (اول قرنتیان فصل 5 آیه 5). سپردن شخص خاطی به شیطان دو هدف را در نظر دارد:
یک.اخراج او از قلمرو روح القدس و جامعه ایمانداران مسیحی (کلیسا) و فرستادن او به قلمرو شیطان. آن شخص نمی تواند با ایمانداران مسیحی معاشرت کند.
دو. خدا او را در مشکلات و گرفتاری هایی که شیطان پدید می آورد، تنها می گذارد. این مشکلات می توانند فقر و ورشکستگی مالی، بیماری و حوادث غیرمترقبه باشند.
گناه آن شخص بایستی جدی بوده و هیچ شک و تردیدی در مورد قباحت آن گناه وجود نداشته باشد. هم چنین باید اطمینان حاصل کرد که شخص می خواهد در آن گناه باقی بماند و هیچ نشانه ای دال بر تصمیم به تغییر رویه و توبه از خود نشان ندهد، بلکه بر عکس در انجام آن عمل زشت پافشاری نماید. اگر آن شخص به توبه و بازگشت به سوی خدا تمایل نشان داد، نباید از کلیسا اخراج گردد.
این گونه انضباط کلیسایی (سپردن شخص خاطی به شیطان)، مخصوص گناهانی است که جامعه کلیسا را به خطر می اندازد. پولس برای هر اشتباه و گناهی چنین تنبیهی در نظر نمی گیرد. مثلا در اول قرنتیان فصل 6 آیات 1-11، نمی گوید که شخصی که به عضو کلیسا بدی و ظلم کرده، به شیطان سپرده شود.
وظیفه کلیسا صدمه رساندن به شخص خاطی نیست، بلکه کمک به او تا مشکلات و گرفتاری ها او را به خود آورد و به سوی خدا و جامعه کلیسا بازگشت کند. در نظر پولس، انضباط باید سبب نجات گردد، نه محکومیت. هدف از انضباط کمک به افتادگان است و نه تنبیه.
محکومیتی که پولس برای شخص خاطی در نظر گرفت به توبه و دگرگونی روحانی آن فرد انجامید (دوم قرنتیان فصل 2 آیات 5-11).
اخراج آن مرد از جامعه کلیسا، او را دچار پریشانی و ناراحتی کرده بود. پولس از کلیسای قرنتس درخواست کرد تا آن شخص را به میان جماعت ایمانداران مسیحی بپذیرند. اگر علی رغم توبه اشخاص خاطی، کلیسا آنان را نبخشد و مورد ملامت قرار دهد، در واقع به شیطان فرصت دوباره داده است. چون ممکن است آن افراد به طور کامل از کلیسا جدا شده و هرگز به آن بازنگردند. هم چنین هرگاه اعضای کلیسا را از صمیم دل نبخشیم، مرتکب گناه شده ایم. بنابراین، محبت و تقدس دو نکته ضروری برای ادامه حیات کلیسا می باشند.