۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه


چه کسی به خاطر آنچه می داند دروغ است، خود را به کشتن می دهد؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

قبل از بررسی موضوع، ابتدا باید بدانیم که تعریف تاریخ چیست. تاریخ به معنای "کسب اطلاعات بر اساس شهادت افراد می باشد". اگر کسی بگوید که من اعتقادی به این تعریف ندارم، باید از او سئوال کرد:"آیا ناپلئون شخصیت تاریخی بوده است؟" پاسخ او مثبت است. سئوال دوم:"آیا تا به حال او را از نزدیک دیده ای؟" آن شخص اعتراف می کند که هرگز ناپلئون را ندیده است. سئوال بعدی این است که "اگر ناپلئون را ندیده ای، چگونه او را می شناسی؟"
آن شخص ناگزیر است تا آن تعریف تاریخ را بپذیرد. مدارک و شواهد تاریخی، وجود ناپلئون را تایید کرده اند. این تعریف دقیق از تاریخ دارای یک نکته تفکیک ناپذیر است. شواهد و شهادت ها بایستی کاملا موثق باشند. آنچه مشاهده یا شنیده شده، بایستی صحیح و درست باشد. بنابراین، آیا می توان به آنچه عیسی و شاگردانش ادعا کردند و انجام دادند، باور کرد؟ من ایمان دارم که می شود به دلایل ذیل اعتماد کرد:
یک. یازده شاگرد مسیح، به خاطر ادعاهای شان شهید شدند. یوحنا هم دوران سخت زندان را گذراند.
دو. اگر مسیح و شاگردانش، قصد فریب مردم را داشتند، چرا جان خود را به خاطر ادعای دروغ از دست دادند؟ افراد به خاطر آنچه می دانند درست است جان خود را فدا می کنند (حتی اگر آن عقیده نادرست باشد)، اما هیچکس جان خود را در راه چیزی که خودش هم می داند دروغ است، به خطر نمی اندازد.
سه. شواهد تاریخی (مورخان یهودی، یونانی، رومی و هم چنین گزارش های امپراطور روم در قرن اول میلادی) تایید می کنند که مسیح ادعا کرد که خداوند است و شاگردانش همین ادعا را تایید کردند و به خاطر این ادعا، دستگیر، شکنجه و شهید شدند.
چهار. چرا وقتی ایمانداران مسیحی، با ایمان و اعتقاد راسخ درخواست ها و دعاهای شان را به نام عیسی خداوند مطرح می کنند، شاهد معجزات و دگرگونی عمیق روحانی در زندگی خود می شوند؟ اگر مسیح خداوند نیست، چرا خدا به دعاهای ایمانداران پاسخ مثبت می دهد؟ چرا یک شخص غیر قابل تحمل در نام عیسی مسیح خداوند، به فرد مثبت و مفید تبدیل می شود؟ اگر این معجزات و رویدادهای شگفت انگیز به نام عیسی خداوند رخ نمی داد، بدون تردید هیچکس پیرو مسیح نمی شد. فرض کنید به شما دارویی معرفی کنند که هیچگونه تاثیر موثری در رفع بیماری نداشته باشد، آیا مبادرت به خرید مجدد آن دارو خواهید کرد؟
پنج. اگر مسیح بعد از مرگ، زنده نشده بود، پس شاگردان این حقیقت را می دانستند. چرا علی رغم این آگاهی، اجازه دادند تا مخالفان آنان را شکنجه داده و به قتل برسانند؟ باور این نکته برای مردم غیر ممکن است که عده ای بدانند که تبلیغ آن ها دروغ است، اما به خاطر همان ادعای دروغ جان خود را از دست بدهند.
شش. مخالفان مسیحیت ادعا می کنند که شاگردان مسیح دچار توهم روانی بوده اند و آنچه را از زنده شدن مسیح بیان می کردند، در واقع چیزی جز توهم روانی نبوده است. در پاسخ باید گفت که شاگردان مسیح نه فقط ساده لوح نبودند، بلکه بسیار محتاط، شکاک و دیرباور بودند. آن ها بعد از مرگ مسیح، به طور گروهی او را زنده دیدند. ظهورهای مسیح بر گروه های مردم واقع شد و هر فردی در این گروه ها، همان چیزی را می دید که دیگران می دیدند. بعد از چهل روز از زنده شدن مسیح، دیگر هیچ ظهوری از مسیح ثبت نشده است. اگر ظهورهای مسیح توهم بود، چرا یک مرتبه قطع شد و دیگر تکرار نگردید؟
اگر به فرضیه توهم معتقد باشیم، باید از خود بپرسیم که چرا شاگردان بلافاصله عیسی را نشناختند؟ حتی اگر فکر کنیم که این رویاها یا توهمات را خدا برای آن ها می فرستاد تا هدایت شان کند، چرا این کار را به نحو درست تری انجام نمی داد تا آن ها بلافاصله عیسی را بشناسند؟ در خصوص ظهورهای مسیح باید گفت که این پدیده نه از درون ذهن شاگردان، بلکه از بیرون بر آن ها حادث شد. فرضیه توهم زمانی قابل قبول می بود که شاگردان حاضر به پذیرش واقعیت تلخ مصلوب شدن مسیح نمی بودند. آنان چنان نومید و دلسرد بودند که بیرون آمدن از آن مستلزم وقت بود. اگر اصرار داشته باشیم که این افراد دچار چنین وهمی شده اند و آن را به همه اعلان می کردند، پس باید بپذیریم که مسیح در انتخاب آن ها دچار اشتباه شده و افرادی ناپایدار و بیمارگونه را برگزیده بود. آنچه مسلم است، توهم سیر و فرایند منطقی ندارد تا به هدف مشخصی برسد. کسانی که دچار توهم می شوند، هرگز نمی توانند قهرمان اخلاقیات گردند. اثر زنده شدن مسیح در دگرگونی افراد امر دائمی بود و آنانی که شاهدش بودند، تا پای جان در راه اعلان این حقیقت ایستادند. توهم هیچ گاه انسان را به انجام کارهای خارق العاده سوق نمی دهد. هیچ دروغ و توهمی تاکنون دنیا را تکان نداده است. 

ببخشید تا آزاد باشید

مطالعه کتاب مقدس
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

در یکی از کلیساهای آمریکایی، انگشتان دست یکی از ایمانداران مسیحی چنان از بیماری مفاصل (آرتریت) علیل شده بود که به سختی می توانست آن ها را حرکت دهد و به کار بگیرد. وقتی به آن انگشتان نگاه می کردید، انگار که مچاله شده و از شکل افتاده اند. او نمی توانست در یک اتومبیل را باز کند. نمی توانست با مردم دست دهد و کارهایی از این قبیل. تا این که یک روز پیش کشیش کلیسا رفت و دست خود را نشان داد. آن ها کاملا سالم بودند! او می توانست مثل ما انگشتانش را حرکت دهد. گویی یک جفت دست تازه دریافت کرده بود.
کشیش شگفت زده که برای او بسیار خوشحال بود، پرسید:"چی شده؟" مرد پاسخ داد:"خب، داستان جالبی دارد. تو داشتی درباره آزادی از کینه و تلخی موعظه می کردی و می گفتی که اگر ببخشیم، خدا دعای مان را مستجاب می کند. وقتی داشتم گوش می دادم از خدا خواستم که مرا از کینه و تلخی آزاد کند تا بتوانم کسانی را که در حق من بدی کرده اند، ببخشم. روح القدس (روح خدا) به کمکم آمد تا بتوانم دشمنانم را ببخشم. اگر روح القدس یاری نمی کرد و محبت الهی را در قلبم نگذاشته بود، هرگز قادر نبودم آن ها را ببخشم. محبت خدا ناگهان در قلب من جاری شد. باید بگویم که داشتم همه چیز را با نگرش خدا می دیدم. محبت عجیبی به مردم و به خصوص دشمنانم در من ایجاد شد. اصلا چیزی به نام دلخوری و تلخی در درونم وجود نداشت. شگفت زده شدم. دیدم چقدر دشمنانم را دوست دارم. می خواستم به سوی آن ها بدوم و در آغوش شان بگیرم. قبل از آن، آرزو می کردم که هرگز چهره شان را نبینم و با آن ها روبرو نشوم. چند روز بعد از بخشش دشمنان، اتفاق خارق العاده ای شروع به رخ دادن کرد. انگشتانم، یکی پس از دیگری، شروع به راست شدن کردند تا این که همگی شفا پیدا کردند! خدا "شفای کامل" به من عطا کرد. حالا به دستم نگاه کنید. کاملا سالم هستم".
شما هم وقتی شروع به خلاصی از شر تلخی و آزردگی کنید، از چیزهای شگرفی که شروع به رخ دادن در زندگی تان می شود، شگفت زده خواهید شد. بنابراین لطف خدا را به طریق تازه و جدیدی خواهید دید. وقتی با کمک روح القدس، گذشته را رها می کنید و از همه تلخی ها و سموم خلاص می شوید، خواهید دید که دعاهای تان سریع تر اجابت خواهد شد.
مثال جالب دیگر آن که زن آن کشیش هم مبتلا به سرطان شد. یکی از کارهایی که آن زن انجام داد این بود که مطمئن شود هیچ کینه ای در قلبش ندارد. او نشست و نامه هایی به دوستان و فامیل نوشت و از همه آن ها درخواست کرد که اگر تا آن روز کار بدی در حق شان انجام داده، او را ببخشند. روح القدس به او نشان داد که باید قلبش پاک باشد تا گناهی مانع قدرت شفابخش خدا نشود. مدتی بعد، پزشک او با نهایت شگفتی گفت که هیچ اثر و نشانه ای از سرطان در او نمی بیند. پزشک اعتراف کرد که در طول طبابت خود، هرگز به چنین مورد عجیبی برخورد نکرده بود.
یکی از مربیان بسکتبال راتز هوستون به نام"رودی تام جان ویچ" از خاطرات خود سخن گفت که در سال 1973 زمانی که به عنوان بازیکن جوان بازی می کرد، در جریان بازی، ناگهان درگیری رخ می دهد. رودی با تمام سرعت به محل درگیری می دود تا به آن خاتمه دهد. درست وقتی به آن جا رسید، بازیکنی یک دفعه چرخید و بدون این که حتی روبرویش را نگاه کند، با تمام قدرتش مشتی حواله رودی کرد. این مشت در آن زمان، سر و صدای زیادی در مطبوعات و رسانه ها، به پا کرد. آن مشت، جمجمه رودی را شکست، دماغ و استخوان گونه اش را خرد کرد. دکترها تعجب کردند که چرا رودی در زمین بازی نمرد! اما با کمک خداوند بالاخره پس از گذراندن ماه های سخت و دشوار، جان به در برد.
بعد از بهبودی، خبرنگاران خود را به محل اقامت رودی رساندند. یکی از خبرنگاران سئوال کرد:"رودی، تو هرگز آن بازیکنی را که این بلا را سرت آورد، می بخشی؟" رودی فورا و بدون آن که شک و تردیدی به خودش راه دهد پاسخ داد:"بله. من او را کاملا بخشیدم".
گزارشگر مات و مبهوت به رودی نگاه کرد. سپس گفت:"دست بردار رودی. آن بازیکن کم مانده بود تو را بکشد". رودی پاسخ داد:"من او را بخشیدم". خبرنگار گفت:"او باعث شد تو آن همه رنج بکشی. ماه ها به جای میدان بازی، در بیمارستان بستری بودی. می خواهی بگویی که تو هیچ خشمی، نفرتی یا کدورتی نسبت به او نداری؟"
رودی جواب داد:"نه، هیچ کینه ای به او ندارم". خبرنگار گفت:"آخه چطور این کار را کردی؟ چطور توانستی آن بازیکنی که آنقدر شدید به تو آسیب زد، ببخشی؟"
پاسخ رودی این بود:"روح القدس. روح القدس به من کمک کرد. خودم قادر به بخشیدن آن بازیکن نبودم. این محبت مافوق طبیعی الهی بود که توانستم او را ببخشم. بخشیدن خیلی سخت بود. ولی روح القدس نشان که اگر ببخشی، شفا را مشاهده خواهی کرد. بنابراین، من از روح القدس طلب کمک کردم و او محبت الهی را در قلب من جاری کرد. الان من هیچ کینه ای در قلبم به آن بازیکن ندارم".
رودی بعدها به یکی از بهترین مربیان بسکتبال آمریکا تبدیل شد. او نه فقط از آن حادثه جان سالم به در برد، بلکه لطف الهی او را به یک مربی موفق ارتقاء داد. چرا؟ زیرا او کسی را که به او به شدت صدمه زده بود، بخشید. او تصمیم گرفت که ببخشد و روح القدس هم قدرت بخشش را به او عطا کرد. رودی در ادامه به خبرنگاران گفت:"من می دانستم که اگر بخواهم با زندگی پیش بروم، مجبورم کینه و دلخوری را رها کنم. او را بخشیدم. و این کار را به خاطر خودم هم کردم تا بتوانم شفا پیدا کنم و اعصاب و روانم آرامش داشته باشد. این کار را کردم تا بتوانم آزاد شوم".
اندرز خوبی است: باید ببخشید تا آزاد شوید. ببخشید تا شاد شوید. ببخشید تا از اسارت بیرون بیایید. باید بدانیم که بخشش به خودمان هم کمک می کند تا از شر تلخی و کینه آزاد شویم. وقتی به کینه می چسبیم، در واقع شروع می کنیم به ساختن دیوار جدایی بین خودمان و دیگران. فکر می کنیم که داریم از خودمان محافظت می کنیم. اما این طور نیست. ما در آن زندان خودساخته، منزوی، تنها، ویران و در تلخی خود حبس می شویم. آن دیوارهای کینه، فقط مردم را دور نگه نمی دارند، آن دیوارها شما را در قفس تنهایی و مشکلات نگه می دارند. وقتی به کینه می چسبید، خود را به دردسر انداخته اید. شما در راه مخربی قرار گرفته اید. و خدا می گوید که راه تان را عوض کنید.
آیا درک می کنید که آن دیوارها از جاری شدن برکات خدا به زندگی تان هم جلوگیری می کنند؟ آن دیوارها می توانند جریان لطف الهی را متوقف کنند. به عبارت دیگر مانع اجابت دعاها، معجزات و برکات الهی می شوند. آن دیوارها مانع تحقق آرزوها و رویاهای تان می شود. باید این دیوارها فرو بریزند. باید کسانی را که آزارتان داده اند، ببخشید تا بتوانید از زندان بیرون بیایید. در پشت دیوارها، پر از هدایا یعنی برکات و معجزاتی است که مخصوص شما هستند. کافی است که ببخشید تا دیوارها فرو بریزد و برکات و معجزات در زندگی شما جاری شوند. تا نبخشید، هرگز آزاد نخواهید بود. بدی هایی را که دشمنان در حق شما کرده اند، به دست فراموشی بسپارید. تلخی را از زندگی خود بیرون کنید. اگر می خواهید شاد باشید، اگر می خواهید آزاد باشید، آن افکار مزخرف را از زندگی تان بیرون بریزید. دست از چسبیدن به آن ها بردارید. این تنها راهی است که شما واقعا آزاد خواهید شد. وقتی آن ها سموم را رها کنید، در زندگی شما اتفاقاتی مثبتی رخ می دهد، که باعث تعجب شما و اطرافیان تان خواهد شد.
محبت و بخشش شما به دشمنان تان نشان می دهد که خالق عالم هستی از شما حمایت و پشتیبانی می کند. آن ها با مشاهده معجزات و برکات الهی در زندگی شما، حیران و مبهوت خواهند شد. تاریخ نشان داده که بسیاری از همین دشمنان تحت تاثیر بخشش و محبت الهی، متحول شده اند و به انسان های مثبت و مفیدی تغییر یافته اند. با نشان دادن بخشش و محبت الهی، مسیر سرنوشت مردم را تغییر دهید. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه



چرا قائن نگران بود که دیگران او را بکشند؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

قائن با خدا روبرو می شود (پیدایش فصل 4 آیه 9)
"آنگاه خداوند از قائن پرسید:"برادرت هابیل کجاست؟" قائن جواب داد:"از کجا بدانم؟ مگر من نگهبان برادرم هستم؟"

"برادرت هابیل کجاست؟"
خدا پاسخ سئوال خود را می دانست. او می خواست به قائن فرصتی دهد تا به گناه و جنایت خود اقرار کرده و اشتباهش را جبران نماید. خداوند، خدایی است که به ما شروع تازه و فرصت های دوباره عطا می کند. دروغ گفتن قائن به خدا، کاری بس بیهوده بود. آن حماقت محض بود که قائن گمان می کرد که خدا نمی داند هابیل کجاست! یا این که خیال می کرد می تواند گناهش را از دید خدا پنهان کند.
"از کجا بدانم؟ مگر من نگهبان برادرم هستم؟"
پاسخ بی ادبانه و معروف قائن نشان می دهد که علی رغم رحمت خداوند، او هم چنان به گناه راغب است. قائن ادعا می کند که بی گناه است و بدین ترتیب پرونده جنایتش را سنگین می کند. او می کوشد تا با دروغ حساب شده، جنایت عمدی اش را مخفی کند. قائن به جای فروتنی و اقرار به جنایت، از خدا می پرسد:"مگر من نگهبان برادرم هستم؟" به عبارت دیگر، قائن می خواهد بگوید که "هابیل آنقدر بالغ است که بتواند از خودش دفاع و محافظت کند. اگر او گمشده، چرا از من بازخواست می شود؟" او با طرح این سئوال نامربوط، می خواست شانه خالی کند و از حضور خدا بگریزد.
خدا، قائن را لعنت کرد (پیدایش فصل 4 آیات 10-12)
"خداوند فرمود:"این چه کاری بود که کردی؟ خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی آورد. اکنون ملعون هستی و از زمینی که با خون برادرت آن را رنگین کرده ای، طرد خواهی شد. از این پس، هر چه کار کنی، دیگر زمین محصول خود را آن چنان که باید، به تو نخواهد داد و تو در جهان آواره و پریشان خواهی بود"

" خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی آورد"
این جمله خون از زمین نزد من فریاد برمی آورد، بعدها دوباره در کتاب مقدس تکرار می شود. اعداد فصل 35 آیات29-34 شرح می دهد که قتل موجب آلودگی زمین می شود. وقتی هابیل کشته شد، خون او که بر زمین ریخت فریاد انتقام برمی آورد. با این توصیف، وقتی عیسی کشته شد، خون ریخته شده و مرگ او، راه آشتی با خدا را باز کرد. زندگی، مرگ و قربانی مسیح باعث شد که انسان بتواند با خدا دوست شود.
مرگ، آخرین کلام زندگی شخص عادل نیست. وقتی شخص از این جهان می رود، از خود یادگاری باقی می گذارد. آنچه شخص از خود یادگاری باقی می گذارد شاید لعنت یا برکت باشد. بنابراین، هرکدام از ما که می میریم، باز هم سخن می گوییم. خدا به ما کمک می کند که یادگاری که از خود باقی می گذاریم، توام با شرارت و بدی نباشد، بلکه باعث کمک و برکت آیندگان گردد.
"اکنون ملعون هستی و از زمینی که با خون برادرت آن را رنگین کرده ای، طرد خواهی شد. از این پس، هر چه کار کنی، دیگر زمین محصول خود را آن چنان که باید، به تو نخواهد داد"
این حکم خدا مشابه همان لعنتی است که متوجه آدم شد (پیدایش فصل 3 آیات 17-18). قائن نیز مانند پدرش کشاورز بود. طرد شدن قائن از زمین نیز یادآور اخراج آدم و حوا از باغ عدن است (پیدایش فصل 3 آیه 24). آدم و حوا فقط نسبت به خدا گناه کردند، اما قائن هم به خدا گناه ورزید و هم به انسان. بنابراین، قائن بیش از پدرش ملعون شد. آدم با رنج و زحمت کسب معاش می کرد، در حالی که قائن برای نجات جان خویش و تهیه غذا آواره شد. رنج و زحمت او بر روی زمین بی فایده بود و زمین محصول خود را آن چنان که باید به قائن نمی داد.

اعتراض قائن به مجازات سختی که خدا برای او تعیین کرده بود (پیدایش فصل 4 ایات 13-15)
"قائن گفت:"مجازات من سنگین تر از آن است که بتوانم تحمل کنم. امروز مرا از این سرزمین و از حضور خودت می رانی و مرا در جهان آواره و پریشان می گردانی. پس هر که مرا ببیند مرا خواهد کشت". خداوند جواب داد:"چنین نخواهد شد، زیرا هر که تو را بکشد، مجازاتش هفت برابر شدیدتر از مجازات تو خواهد بود" سپس خداوند نشانی بر قائن گذاشت تا اگر کسی با او برخورد کند، او را نکشد"
"مجازات من سنگین تر از آن است که بتوانم تحمل کنم"
قائن هنوز هم نسبت به گناه احساس بدی نداشت، بلکه او فقط به مجازاتش اعتراض کرد. در واکنش قائن، نشانی از توبه و بازگشت به سوی خدا مشاهده نمی شود. او به جای توبه، به حال خودش دلسوزی می کرد. خدا هر گناهی را به طرزی عادلانه، داوری و مجازات می کند. اما داوری و مجازات او صرفا از روی خشم یا انتقام جویی نیست، بلکه برای اصلاح و احیای رابطه ما با خودش می باشد.

" پس هر که مرا ببیند مرا خواهد کشت"
اشاره قائن به جمعیت رو به افزایش آن منطقه در زمان حال و آینده است.

"زیرا هر که تو را بکشد، مجازاتش هفت برابر شدیدتر از مجازات تو خواهد بود"
خدا نمی خواست که قائن به دست دیگران کشته شود، آدم و حوا، فرزندان زیادی داشتند، زیرا خدا به آن ها گفته بود:"زمین را پر سازید" (پیدایش فصل اول آیه 28). قائن به خاطر کشتن برادرش، شدیدا می ترسید و احساس گناه می کرد. او احتمالا از واکنش خانواده اش نسبت به این موضوع بیم داشت. اگر او می توانست کسی را بکشد، پس بقیه اعضای خانواده هم می توانستند چنین کنند.

" خداوند نشانی بر قائن گذاشت"
هیچکس نمی داند علامت بر روی قائن چه بوده است. برخی از مفسران کتاب مقدس حدس می زنند که شاید خداوند بر لباس یا با خالکوبی روی پوست بدن قائن، علامتی به وجود آورد. او این علامت را به قائن داد تا کسی که او را به قتل برساند، لعنت شود. این علامت تا حدی ترس قائن را کاهش داد. با این توصیف، این علامت توجه خدا نسبت به مراقبت و محافظت از گناهکار را نشان می دهد. خدا سعی دارد با علائم نیکویی و محبت الهی، گناهکار را به سوی توبه هدایت نماید.
آیا سرانجام قائن توبه کرد؟ احتمالا او هرگز به سوی خدا بازگشت نکرد. کتاب مقدس با عبارات منفی درباره قائن سخن گفته است:"زیرا از قائن سرمشق می گیرند که برادرش را کشت" (یهودا آیه 11). در اول یوحنا فصل 3 آیه 12 می خوانیم:"قائن که از شیطان بود و برادرش را کشت".
فصل 4 پیدایش نشان می دهد که طبیعت گناه آلود آدم و حوا به چه سرعت در قائن نمایان می شود. گناه پیوند برادری را از میان برد و به قتل منجر گردید. کشتن برادر به مراتب شریرانه تر از خوردن میوه ممنوع است. آدم در خصوص گناهش، حقیقت را به خدا گفت، در حالی که قائن دروغ گفت. آدم در سکوت مجازات خداوند را پذیرفت، اما قائن به شدت اعتراض کرد. بنابراین، قائن سختدل تر از آدم معرفی شده است. از واکنش خدا با قائن و هابیل پی می بریم که او کسانی را که اطاعت می کنند، برکت می دهد و رفتار نادرست مورد داروی و تنبیه قرار می گیرد. خداوند هم عادل است و هم مهربان. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه


آیا مسیحیان ایمان کورکورانه دارند؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

مخالفان مسیحیت ادعا می کنند که مسیحیت منطقی نیست. آن ها معتقدند که آنچه را با عقل خود درک کنند، قابل پذیرش است. اتهام تندی که به مسیحیان وارد می کنند، این است:"شما مسیحیان ایمان تان کورکورانه است". از نظر آنان مسیحی شدن یعنی زیر پا گذاشتن عقل و منطق. آیا ادعای مخالفان صحیح است؟
یک. تردیدی نیست که کارایی عقل در زندگی فردی و جمعی را نمی توان انکار کرد. اما عقل دارای محدودیت هایی است. گاهی عقل در انتخاب و تصمیم گیری اشتباه می کند. اشتباهات عقل حتی قادر است فاجعه به بار آورد.
دو. عقل نمی تواند آینده را مشاهده و پیشگویی کند. آنچه را که عقل امروز ادراک می کند، می پذیرد و آنچه قابل مشاهده نیست رد می کند. مثلا دویست سال قبل اگر کسی از تلفن و چراغ برق سخن می گفت، مردم او را دیوانه می پنداشتند. این همان واکنشی بود که ادیسون و گراهام بل قبل از اختراعات خود با آن مواجه شدند. هیچکس باور نمی کرد. علت این شک و ناباوری مردم آن روزگار این است که برای عقل محدود انسان خیلی چیزها محال است. حتی تا همین بیست یا سی سال قبل، بحث درباره اینترنت، وب سایت و شبکه اجتماعی فیس بوک غیر عقلانی بود. زمانی انیشتین با ارائه فرضیه نسبیت تایید کرد که عالم هستی ثابت و ازلی است. اما کشفیات ادوین هابل خلاف دیدگاه انیشتین را ثابت کرد. انیشتین به شدت محزون و ناراحت شد، اما عاقبت پذیرفت که فرضیه نسبیت علمی نیست. امروز دانشمندان معتقدند که جهان دارای آغازی بوده است. ولتر، متفکر فرانسوی قبل از مرگ خود پیشگویی کرد که مسیحیت تا قرن نوزدهم از عرصه روزگار رخت خواهد بست. به شهادت تاریخ، پنجاه سال بعد از مرگ او، خانه و دستگاه چاپ ولتر در اختیار انجمن کتاب مقدس قرار گرفت! ولتر هرگز آینده را نمی دید که شواهد تاریخی و کشفیات باستان شناسی وقایع کتاب مقدس را تایید می کنند (امروزه مخالفان ملحد ایرانی مسیحیت در جایگاه ولتر هستند. دلیل آن، نبود کتاب های باستان شناسی کتاب مقدس به زبان فارسی است). هم چنین ولتر نمی دانست در قرون بیستم و بیست و یکم، مقصد اکثر مهاجران کشورهایی است که اکثریت جمعیت آن را مسیحیان تشکیل می دهند. او اطلاع نداشت که در آینده هیچکس به کوبا و کره شمالی که دولتمردانش برای افکار ولتر احترام قائل هستند، مهاجرت نمی کند.
سه. گاهی عقل، دلایل منطقی و قانع کننده را نمی پذیرد. برتراند راسل، ملحد انگلیسی، در کتاب خود تحت عنوان "چرا مسیحی نیستم" چنین اظهار نظر کرد که از دیدگاه تاریخی، مسیح هرگز وجود نداشته است. راسل هرگز به خود اجازه نداد تا شواهد تاریخی از جمله گزارش های امپراطوری روم و مورخان رومی، یونانی و یهودی در قرن اول میلادی را بررسی کند. او با این اظهار نظر خود نشان داد که درس تاریخش را خوب فرا نگرفته یا نمی خواهد تاریخ او را قانع کند. با خواندن کتاب راسل، خواننده به شک می افتد که آیا او اصلا به کتاب مقدس نگاهی انداخته یا نه. وقتی مخالفان با پاسخ های منطقی ایمانداران مسیحی روبرو می شوند، واکنش منفی نشان می دهند یا موضوع بحث را عوض می کنند. دلیل آن کاملا واضح است: مشکل آن ها عقلانی نیست، بلکه ارادی است. آن ها نمی خواهند به دلایل جهل و نادانی، اعتقادات مذهبی یا فلسفی و حتی دیدگاه های غیر اخلاقی، نگرش مسیحیت را بپذیرند.
چهار. کسی که ادعا می کند خدایی نیست، باید یقین داشته باشد که اعتقادش درست است. هم چنین باید ادعا کند که دانای کل است و همه چیز را می داند، زیرا این امکان همیشه هست که خارج از آگاهی و دانش او، خدایی وجود داشته باشد. با توجه به این واقعیت که اکثر مردم معتقدند که فقط بخش کوچکی از دانش عالم هستی را دارا می باشند، احتمال وجود خدا خارج از دانش شخصی بسیار بالا است. آنچه مهم است فقط اندیشه وجود خدا نیست. خدا باید وجودی واقعی باشد که عملا قادر است تحولی اساسی در درون فرد ایجاد کند.
پنج. وقتی مسیح و رسولان از مردم می خواستند ایمان بیاورند، منظورشان "ایمانی کورکورانه" نبود، بلکه ایمانی "منطبق بر عقل و منطق". شخصی که زندگی اش توسط خداوند متحول شده و به انسان مفید و مثبت تغییر یافته، نمی تواند این تجربه غنی و ارزشمند را که با چشمان خود مشاهده کرده (شاهد عینی) و با فکر، اراده و احساسات (عقل و منطق) پذیرفته، هرگز فراموش کند. روح القدس در قلوب افراد، ایمانی کورکورانه و بی اساس به عمل نمی آورد. جاش مک داول که زمانی مخالف سرسخت مسیحیت بود، چنین شهادت می دهد:"در مورد خودم باید بگویم پذیرش مسیحیت به هیچ وجه "جهشی در تاریکی نبود بلکه بر عکس، "گامی بود به سمت روشنایی". تمام شواهد و قرائن موجود و دلایل تاریخی مربوط به کتاب مقدس و ادعاهای مسیح را که در اختیار داشتم، خوب سنجیدم و سبک و سنگین کردم. عاقبت کفه ترازو به نفع اعتقاد به مسیح به عنوان پسر خدا و قیامت او از مردگان، سنگین تر شد. شواهد و قرائن موجود چنان به حقانیت ایمان مسیحی گواهی می داد که با پذیرش مسیح به عنوان خداوند خود، نه "جهشی در تاریکی" بلکه "گامی به سوی روشنایی" برداشتم. اگر به داشتن "ایمانی کورکورانه" قانع بودم، عیسی مسیح را رد می کردم و به تمام دلایل و شواهد موجود نیز پشت می نمودم". جاش مک داول در زمانی که اعتقاد به وجود خدا نداشت و کتاب مقدس را سراسر دروغ و افسانه می پنداشت، کوشید تا با جمع آوری شواهد تاریخی و کشفیات باستان شناسی، اعتبار مسیحیت را زیر سئوال ببرد. اماپس از تحقیقات به شدت سرخورده و محزون شد. او فهمید که دیدگاهش کاملا غلط از آب درآمد. در این هنگام بود که خدا با قلب او سخن گفت. امروز او نه فقط کشیش است، بلکه نتایج همان تحقیقات خود را در خدمت دفاعیات مسیحی قرار داد. مسیح فرمود:"حقیقت را خواهید شناخت(نه این که از آن غافل خواهید ماند) و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد (یوحنا فصل هشتم آیه سی و دوم). به عبارت دیگر مقصود مسیح این بود که به جای باور کورکورانه، حقیقت را "تجربه" کنید. پولس رسول فرمود:"می دانم به که ایمان آوردم" (دوم تیموتاوس فصل اول آیه دوازدهم). ایمان همانا اطمینان دل است بر اساس شواهد و قرائن کافی.