۱۳۹۲ اسفند ۶, سه‌شنبه

چیزی را دریافت می کنید که باورش دارید

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

"نیک" مرد تنومند، قوی و سرسختی بود که سال ها در راه آهن کار کرده بود. او یکی از بهترین کارگران شرکت به حساب می آمد. او همیشه سر وقت حاضر بود، کارگری قابل اعتماد و سخت کوش بود. اما او یک مشکل اساسی داشت. نگرش او همیشه منفی بود. او در سراسر محوطه راه آهن به عنوان بدبین ترین مرد شناخته شده بود. همیشه نگران و دلواپس بود که مبادا اتفاق بدی رخ دهد.
در یک روز پاییزی، "نیک" بعد از کار وارد واگن یخچال شد. این واگن خالی بود و به هیچیک از قطارها متصل نبود. وقتی خواست از واگن خارج شود، متوجه شد که در باز نمی شود. از ترس خشکش زد. او شروع کرد به مشت کوبیدن به درها و فریاد زدن. اما هیچکس در آن حوالی نبود و کارگران محل کار را ترک کرده بودند. هیچکس نمی توانست فریادهای نومیدانه نیک را برای کمک بشنود. نیک حدس زد که دمای این واگن فریزردار باید زیر درجه انجماد باشد.
صبح روز بعد، وقتی کارگران سرکارشان برگشتند، در واگن را گشودند و جسد مچاله شده نیک را در گوشه ای از واگن یافتند. بازرسان وارد واگن شدند و کشف کردند که واگن فریزردار روشن نبوده تا سرمای شدید باعث مرگ نیک شود! در حقیقت غیر قابل استفاده بوده و در زمان مرگ او کار نمی کرده! دما در واگن اندکی سردتر از هوای بیرون بود. به عبارت دیگر، نیک خود را محکوم به مرگ کرده بود. او در ذهن خودش نبرد را باخته بود.
برای نیک همان چیزی که از آن می ترسید و انتظار داشت رخ دهد، محقق شد. بسیاری از مردم مثل نیک هستند. آن ها همیشه منتظر بدترین ها می باشند. آن ها انتظار دارند که شکست بخورند و موفقیت را نبینند. آن ها انتظار دارند که ناکام شوند. آن ها می گویند:"من هرگز پیشرفت نمی کنم. من هرگز ازدواج نمی کنم. خانواده من هرگز به مسیح ایمان نمی آورند. بچه هایم بدبخت و ناکام خواهند شد..."
اگر ما فرزندان خدا هستیم، پرورش چنین افکاری ما را از معجزات و برکات خدا دور و دورتر می کند. اگر چنین کنید، واکنش شما مانند نیک خواهد بود. درواقع، طرز فکر غلط شما، شما را به زیر خواهد کشید. باید با کمک خدا، طرز فکر خود را عوض کنید. دست از انتظار کشیدن برای شکست خوردن بردارید. شروع به گفتگو با خدا و برنامه ریزی برای حل مشکلات کنید. حتی اگر زندگی شما به پایین ترین حد سقوط کرده، نگرش تان باید این باشد:"خدایا، می دانم که تو این موقعیت را عوض خواهی کرد. من ایمان دارم که تو مرا قوی تر از گذشته، از این وضعیت آزاد خواهی کرد".
هر بار افکار منفی مایوس کننده به ذهن شما راه می یابد، از آن به عنوان فرصتی برای شکرگزاری از این که پیروزی خدا در راه است، استفاده کنید. اگر شک و ناباوری را بپذیرید، خدا در این وضعیت نمی تواند کار کند. خدا جایی کار می کند که ایمان باشد. این ایمان ماست که قدرت خدا را به جنب و جوش می اندازد. اگر با نگرش ایمان زندگی کنید، طولی نمی کشد که لطف خدا در زندگی شما نمایان شود. ایوب را در نظر بیاورید: در ظرف مدت کوتاهی خانواده، ثروت و شغل و سلامتی اش را از دست داد. تمام بدنش تاول زد و بی شک با درد و رنج دائمی زندگی کرد. اما در همان ساعت های تیره و تار، ایوب گفت:"خدایا، تو بودی که به من حیات بخشیدی و محبت تو بود که مرا زنده نگه داشت" (ایوب فصل 10 آیه 12).
کتاب ایوب 42 فصل دارد. ایوب در فصل دهم ایمانش را به خدا اقرار کرد. او تا پایان فصل 42 هنوز نجات نیافته بود. شفا داده نشده بود و از مشکلات آزاد نشده بود. او علی رغم فشارها و مشکلات، اهمیتی نمی داد که موقعیتش چگونه است. اهمیتی نمی داد که چقدر حالش بد است. او می دانست که خدا نیکوست. او می دانست که لطف خدا موقعیت را عوض می کند. بنابراین، آیا جای شگفتی دارد که خدا دو برابر آنچه را ایوب از دست داده بود، به او بازگرداند؟
دوست عزیز، اگر بیاموزید که نگرش ایمانی خود را نگه دارید و در تیره ترین ساعت های تان با جسارت به لطف خدا اقرار کنید، هیچ چیز قادر نخواهد بود که شما را عقب نگه دارد. ممکن است امروز در موقعیتی باشید که این امر به نظر غیرممکن آید، اما لطف خدا را نادیده نگیرید. یک سرانگشت لطف خدا می تواند همه چیز را در زندگی شما زیرورو کند. شما با قدرت روح القدس (روح خدا) قادر خواهید بود که مانند ایوب، مشکلات کمرشکن را تحمل کنید و آزمون را با موفقیت طی کنید.
مهم نیست چقدر بدبیاری آورده اید. خدا هنوز هم نقشه عالی و بزرگی برای زندگی شما دارد. باید با کمک روح القدس، امیدتان را بیشتر کنید. اگر امید نداشته باشید، ایمان هم نخواهید داشت و اگر ایمان نداشته باشید، نمی توانید خدا را خشنود کنید. در نتیجه ظهور و قدرت او را در زندگی تان نخواهید دید. خدا خسته نمی شود و شما را در میانه راه تنها نمی گذارد. خلف وعده هم نمی کند. او آنقدر ادامه می دهد تا این که به جایی برسید که او می خواهد. کلام خدا می فرماید:"خدا که این عمل نیکو را در شما آغاز نمود، شما را یاری خواهد داد تا در فیض او رشد کنید تا به هنگام بازگشت عیسی مسیح، کار او در شما تکمیل شده باشد" (فیلیپیان فصل اول آیه 6).

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات صفحه "زندگی هدفمند" محفوظ است. درج کامل مقالات "زندگی هدفمند" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.

چرا مسیح به مرد ثروتمند گفت: "چرا من را نیکو خطاب می کنی؟ هیچکس جز خدا نیکو نیست؟"

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

چرا مسیح به جوان ثروتمند گفت:"چرا مرا نیکو می گویی؟ فقط خداوند است که واقعا نیکو است." (مرقس فصل دهم آیه هجدهم)
این جمله را بایستی در کل رویارویی مسیح و جوان ثروتمند مورد بررسی قرار داد. اگر فقط به این آیه هجدهم توجه خود را معطوف کنیم، قطعا برداشت غلط از منظور مسیح خواهیم داشت. به هنگام مطالعه کتاب مقدس، آیات قبل و بعد از آیه مورد نظر را با دقت بخوانید. گاهی بایستی فصل قبل و فصل بعد را نیز مطالعه نمود تا به خوبی مقصود نویسنده متن را درک کرد. باید پذیرفت که کتاب مقدس، کتاب تاریخی است و گاهی درک آن نیاز به تامل و تحقیق بیشتر دارد.
مرد جوان ثروتمند قطعا بسیار مشتاق بود تا پاسخی به سئوالاتش بیابد، زیرا او دوان دوان آمد. او هم چنین احترام زیادی نسبت به عیسی نشان داد، زیرا زانو زد و با عیسی همچون یک مافوق سخن گفت. او عیسی را نیکو خطاب کرد. در رفتار او چیزی وجود ندارد که نشان دهد او برای آزمایش کردن عیسی، نزد او آمده باشد. روشی که رهبران مذهبی یهود از ابتدا در پیش گرفته بودند.
مرد جوان، عیسی را استاد نیکو نامید، چرا که او را فقط یک انسان می پنداشت. پرسش مرد جوان، ناآگاهی او از هویت واقعی عیسی و راه رستگاری را آشکار نمود. او عیسی را "استاد و معلم" نامید و او را در ردیف سایر مردان بزرگ قرار داد. مرد جوان می پنداشت که برای حصول حیات ابدی، شخص باید نیکو باشد و از عیسی پرسید که آیا لازم است که کار "نیکوی" بیشتری انجام دهد تا نجات یابد.
پاسخ عیسی با طرح سئوال بود:"چرا مرا نیکو می گویی؟ فقط خداوند است که واقعا نیکو است." جالب است بدانید در آن روزگار رهبران مذهبی به مردم اجازه نمی دادند که مردم آن ها را نیکو بنامند. حتی پولس چنین نوشت:"می دانم که در من هیچ نیکویی ساکن نیست." (رومیان فصل هفتم آیه هجدهم). با پاسخی که مسیح داد، او خداوندی خود را پنهان نکرد، بلکه در واقع می خواست از مرد جوان بپرسد:"آیا واقعا می دانی با چه کسی صحبت می کنی؟"
از آن جا که فقط و فقط خدا نیکو است، آن جوان با این گفته خود، ناخواسته عیسی را خدا می خواند. البته خدا بودن عیسی درست بود، اما به احتمال قوی آن جوان این را نمی دانست.
مرد جوان خودش را همچون گناهکاری در برابر خدای قدوس نمی دید. او برداشت سطحی از شریعت خدا داشت، زیرا معیار او در اطاعت از خدا صرفا منوط به اعمال ظاهری بود و نه نگرشی باطنی. تا زمانی که به اعمال نیک خود نگاه می کرد، تصورش این بود که بی گناه است. وقتی به این مرد جوان نگاه کنید، می توانید نتیجه بگیرید که او شریعت را رعایت کرده است. اما نگاه مسیح متفاوت بود: پول حکم خدا را برای این مرد جوان داشت. رعایت ظاهری اصول اخلاقی، فقط طمع او را مخفی می کرد. وقتی مسیح به او گفت:"هرچی را داری، بفروش و پولش را به فقرا بده"، مرد جوان ترشرو و محزون شد. او می خواست حیات جاودان را طبق ضوابط خود به دست آورد، به همین دلیل سرخورده و مایوس شد. نجات توسط فیض و رحمت خدا نصیب انسان می شود و نه کارهای نیکو. اعمال مثبت، می تواند ثمره توبه و نجات از گناه باشد.
پول خدمتکار خوب و اربابی وحشتناک است. اگر شما پول دارید، شکرگذار باشید و آن را برای جلال خدا به کار ببرید.

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات "دفاعیات مسیحی" محفوظ است. درج کامل مقالات "دفاعیات مسیحی" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

اگر خدا مهربان است چرا از شخصی به نام عیسو متنفر بود؟ (رومیان فصل 9 آیه 13)

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

اسحاق با رفقه ازدواج کرد. رفقه حامله شد. اما حاملگی او غیر عادی بود (پیدایش فصل 25). به نظر می رسید که دو بچه در شکم او با هم کشمکش می کنند. پس رفقه از خداوند در این خصوص سئوال کرد. خداوند به او فرمود:"از دو پسری که در رحم داری، دو ملت به وجود خواهند آمد. یکی از دیگری قوی تر خواهد بود و بزرگ تر، کوچک تر را بندگی خواهد کرد". وقتی زمان وضع حمل فرا رسید، رفقه دو قلو زایید. پسر اولی که به دنیا آمد سرخ رو بود و بدنش چنان با مو پوشیده شده بود که گویی پوستین بر تن دارد. بنابراین او را عیسو نام نهادند. پسر دومی که به دنیا آمد، پاشنه پای عیسو را گرفته بود! پس او را یعقوب نامیدند.
زندگی عیسو پر بود از تصمیمات غلط. چنین به نظر می رسد که او هرگز به عواقب کاری که می کرد، نمی اندیشید. او تحت تاثیر نیازهای لحظه ای اش عمل می کرد، بدون آن که متوجه باشد در عوض رفع آن نیاز، چه چیز مهمی را از دست خواهد داد.
یعقوب در خور نامش یعنی "قاپنده" زندگی کرد. به هنگام فرار از خانه حق نخست زادگی و برکات برادرش را قاپید. او در کنار رود اردن با خدا روبرو شد و نگذاشت خدا بدون آن که او را برکت دهد، برود. در نتیجه خدا نام او را به اسرائیل تغییر داد.
در ملاکی خداوند به قوم اسرائیل می گوید:"من جد شما یعقوب را محبت نمودم، هر چند لایق محبت نبود و به این ترتیب نشان دادم که شما را دوست دارم. ولی عیسو را که برادرش بود، رد کردم و سرزمین کوهستانی او را ویران نمودم و آن را جای شغال های بیابان ساختم". (ملاکی فصل اول آیه سوم).
در بعضی از ترجمه ها چنین می خوانیم:"از عیسو نفرت داشتم". واژه "نفرت" در زبان عبری به معنای "کم تر دوست داشتن" نیز می باشد. توجه داشته باشید که خدا، عیسو را نیز برکت داد. به عنوان مثال، یعقوب پس از سال ها با عیسو ملاقات کرد. او دید که عیسو با چهار صد نفر از افراد خود می آید (پیدایش فصل 33 آیه اول). در زمان دیدار، عیسو به یعقوب گفت:"من گله و رمه بسیار دارم" (پیدایش فصل 33 آیه 9). در پیدایش فصل 36 با نسل عیسو آشنا می شویم.
نکته دیگر آن که خداوند از رفتار گناهکاران متنفر است و نه از گناهکاران. مسیح از طریق یوحنا، کلیسای افسس را به خاطر نفرتش از اعمال شریرانه نقولاوی ها، تحسین می کند. ایمانداران مسیحی افسس از خود نقولاویان ها نفرت نداشتند، بلکه فقط از اعمال گناه آلود آنان. ایمانداران افسس از مدارا کردن با شرارت امتناع می ورزیدند (مکاشفه فصل 2 آیه 6).
عبارت "عیسو را رد کردم" فقط به این معنا است که خدا یعقوب را انتخاب کرد تا از طریق او قوم اسرائیل و مسیح ظهور کنند. پس منظور اشاره به سرنوشت ابدی عیسو نیست. خدا اجازه داد عیسو پدر ملتی بزرگ شود. ادومی ها از نسل عیسو بودند. در زمان خروج از مصر، خدا به اسرائیلی ها گفت که کاری به کار ادومی ها نداشته باشند (تثنیه فصل 2 آیه 5). چون هرچه باشد با هم برادر بودند. خدا به قوم اسرائیل گفت:"با ادومی ها نجنگید، چون من تمام سرزمین کوهستانی سعیر را به عنوان ملک به آنان داده ام و حتی یک وجب از زمین آن ها را به شما نخواهم داد" (تثنیه فصل 2 آیه 5).
خداوند گفت:"من جد شما یعقوب را محبت نمودم، هر چند لایق محبت نبود" (ملاکی فصل اول آیه 3). پولس به وضوح نشان داد که دعوت و برگزیدگی یعقوب ناشی از فیض محض خدا بود و ارتباطی با لیاقت و شایستگی او نداشت (رومیان فصل 9 آیات 10 تا 12). یعقوب و عیسو، هیچکدام مستحق فیض خدا نبودند (فیض به معنی بخشش بدون عوض خدا در قبال کسانی که لیاقت ندارند)، چنان که امروزه نیز هیچکدام از ما لیاقت نداریم (افسسیان فصل 2 آیات 8 و 9). انتخاب یعقوب حیله گر توسط خدا به همان اندازه شگفت انگیز است که برگزیدگی شائول (پولس) طرسوسی جنایتکار.
برگزیدگی عیسو و یعقوب در رومیان فصل 9 آیه 11 بررسی می شود. این آیه درباره "پیشدانی" خدا از آینده یعقوب و عیسو سخن می گوید. خدا آینده را می دید و می دانست که عیسو به خالق خود توجهی نخواهد داشت. او می دانست که عیسو با اراده آزادش به راه خودش خواهد رفت و یعقوب طریق خداوند را برمی گزیند. خداوند به طور عمد عیسو را گمراه خلق نکرد تا فرصتی برای برگزیدگی یعقوب فراهم شود. عیسو و یعقوب دارای اراده آزاد بودند. اما این یعقوب بود که به خداوند توجه کرد و فیض خدا را قاپید.
اگر دقیق تر به ماجرای عیسو نگاه کنیم، عیسو ظاهرا برای نخست زادگی و حتی برگزیدگی واجد شرایط بود. اما تصمیمات غلط او، سبب شد تا فرصت های طلایی مانند نخست زادگی و برگزیدگی در اختیار یعقوب قرار گیرد.او حق انتخابش کم تر از یعقوب نبود. با این توصیف، اگر از دیدگاه فیض و رحمت خدا نگاه کنیم، طبق سخن خداوند در ملاکی، یعقوب نیز لیاقت و شایستگی برگزیدگی را نداشت. کتاب ملاکی، جبر و سرنوشتی که از قبل توسط خدا تعیین شده را تعلیم نمی دهد. خداوند از یعقوب و عیسو راضی نبود. هر دو گناهکار بودند. هر دو تنبیه شدند. عیسو، نخست زادگی و برگزیدگی را از دست داد و یعقوب بعد از فرار از خانه پدر، هرگز مادرش را ندید. دایی او لابان بارها او را فریب داد و عاقبت پسرانش نیز در مورد یوسف به او دروغ گفتند و سال های زیادی یعقوب در ماتم و غم فرو رفت.
بزرگ ترین اشتباه ما این است که تصور کنیم خدا عده ای را انتخاب می کند و سایرین را روانه جهنم می سازد. مسیح فرمود:"خدا به قدری مردم جهان را دوست دارد که یگانه فرزند خود را فرستاد، تا هر که به او ایمان آورد هلاک نشود، بلکه زندگی جاوید بیابد" (یوحنا فصل 3 آیه 16). واقعیت این است که هیچکس در خارج از نقشه نجات خداوند قرار ندارد. انسان با وجدان و طبیعت اخلاقی آفریده شده است. اما او توسط اراده آزاد خود این راه را انتخاب کرد که حقیقت خدا را که به روشنی در سیستم خلقت آشکار شده، نفی کند. کلام خدا می فرماید:"برای انسان حقیقت وجود خدا کاملا روشن است، زیرا خدا وجدان های آنان را از این حقیقت آگاه ساخته است. انسان از ابتدا، آسمان و زمین و چیزهایی را که خدا آفریده، دیده است و با دیدن آن ها می تواند به وجود خدا و قدرت ابدی او پی ببرد. پس وقتی در روز داوری در حضور خدا می ایستد، برای بی ایمانی خود هیچ عذر و بهانه ای ندارد" (رومیان فصل اول آیات نوزدهم و بیستم). به عبارت دیگر، معیارهای اخلاقی ما همیشه بهتر از رفتار ما هستند. اگر مردم حقیقت وجود خدا را پس بزنند تا مطابق میل خود زندگی کنند، هیچ عذری نخواهند داشت. خدا وجودش را از طریق طبیعت (خلقت) آشکار کرده است. با مشاهده طبیعت، به وجود خدایی پی می بریم که در خلقت بسیار پیچیده خود، پدیده های شگفت انگیزی آفریده است. در طبیعت خدای محبت و زیبایی را می بینیم، خدایی که همه چیز را کنترل می کند. اما اکثر مردم، به جای این که تسلیم خدایی شوند که کنترل همه چیز را در دست دارد، ترجیح می دهند زندگی تحت کنترل خودشان باشد.
کسی که در جستجوی خداست، او را خواهد یافت. کتاب مقدس می گوید:"مردم در جستجوی خدا هستند تا شاید به او برسند، حال آن که او حتی از قلب ما نیز به ما نزدیک تر است" (اعمال رسولان فصل هفدهم آیه بیست و هفتم). خداوند می فرماید:"اگر با تمام وجود مرا بطلبید، مرا خواهید یافت" (ارمیاء فصل بیست و نهم آیه سیزدهم). دانشمندان زمانی هیچ توجیهی طبیعی برای سنگ های آسمانی، خسوف و کسوف، گردباد، زلزله... نداشتند. اما هیچ یک از آنان نگفت که این ها همه تناقض است! همه این اسرار طبیعت راز خود را در مقابل تلاش های خستگی ناپذیر پژوهش های علمی تسلیم کردند. آنچه پاسخش را نمی دانیم، الزاما بدون پاسخ نیست. هرگاه به نکته ای برمی خورید که برای شما توضیحی ندارد، به تحقیق ادامه دهید. اگر فرض بر این باشد که پاسخی نیست، چرا باید دنبال آن گشت؟ اگر ادیسون و گراهام بل هم چنین تصور منفی داشتند، از تلفن، چراغ برق و وسایل برقی خبری نبود.
خداوند به روش های گوناگون با انسان سخن می گوید. پیام خدا فقط محدود به کتاب مقدس نیست. او از طریق کلیسا، رادیو و تلویزیون و فیلم های مسیحی، سرود های روحانی و موسیقی پرستشی، فیس بوک، یوتیوب، وب سایت ها و مقاله ها در اینترنت، کتاب های تفسیر کتاب مقدس و بررسی موضوعات مختلف کلام خدا، موزها (شواهد تاریخی و کشفیات باستان شناسی)، سفرهای بشارتی مبشران مسیحی، روزنامه ها و مجلات مسیحی، بنیادهای خیریه و سازمان های امداد رسانی مسیحی به نیازمندان در سراسر جهان، کتاب های تاریخی و باستان شناسی، وقایع و اتفاقات روزمره و حتی خواب با انسان صحبت می کند. غالب اوقات منتقدان مسیحیت یا مخالفان وجود خدا با ایمانداران مسیحی به بحث و گفتگو می پردازند و بدین ترتیب با پیام مسیح آشنا می شوند.
همه انسان ها در زندگی خود اتفاقاتی را به یاد می آورند که آنان را از مرگ حتمی یا دردسر و مخمصه رهانیده است. این گونه اتفاقات را "شانس" می نامند. اما در واقع محبت خداوند باعث نجات و رهایی آن ها بوده است.
سرانجام این که اگر کسی ادعا کند که من به خدا اعتقاد ندارم، نمی توان خدا را به عدم برگزیدگی آن شخص متهم کرده و مورد سرزنش و ملامت قرار دهیم. آن شخص علی رغم وجود دلایل کافی، نمی خواهد درباره خدا تحقیق و تفحص کرده و با خالق خویش ارتباط دوستی و صمیمیت داشته باشد. همواره به یاد داشته باشیم: انسان با داشتن اختیار و اراده آزاد، مسئول تصمیم های خویش است.

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات "دفاعیات مسیحی" محفوظ است. درج کامل مقالات "دفاعیات مسیحی" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است

۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

ببخشید تا آزاد باشید

زندگی هدفمند
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

در یکی از کلیساهای آمریکایی، انگشتان دست یکی از ایمانداران مسیحی چنان از بیماری مفاصل (آرتریت) علیل شده بود که به سختی می توانست آن ها را حرکت دهد و به کار بگیرد. وقتی به آن انگشتان نگاه می کردید، انگار که مچاله شده و از شکل افتاده اند. او نمی توانست در یک اتومبیل را باز کند. نمی توانست با مردم دست دهد و کارهایی از این قبیل. تا این که یک روز پیش کشیش کلیسا رفت و دست خود را نشان داد. آن ها کاملا سالم بودند! او می توانست مثل ما انگشتانش را حرکت دهد. گویی یک جفت دست تازه دریافت کرده بود.
کشیش شگفت زده که برای او بسیار خوشحال بود، پرسید:"چی شده؟" مرد پاسخ داد:"خب، داستان جالبی دارد. تو داشتی درباره آزادی از کینه و تلخی موعظه می کردی و می گفتی که اگر ببخشیم، خدا دعای مان را مستجاب می کند. وقتی داشتم گوش می دادم از خدا خواستم که مرا از کینه و تلخی آزاد کند تا بتوانم کسانی را که در حق من بدی کرده اند، ببخشم. روح القدس (روح خدا) به کمکم آمد تا بتوانم دشمنانم را ببخشم. اگر روح القدس یاری نمی کرد و محبت الهی را در قلبم نگذاشته بود، هرگز قادر نبودم آن ها را ببخشم. محبت خدا ناگهان در قلب من جاری شد. باید بگویم که داشتم همه چیز را با نگرش خدا می دیدم. محبت عجیبی به مردم و به خصوص دشمنانم در من ایجاد شد. اصلا چیزی به نام دلخوری و تلخی در درونم وجود نداشت. شگفت زده شدم. دیدم چقدر دشمنانم را دوست دارم. می خواستم به سوی آن ها بدوم و در آغوش شان بگیرم. قبل از آن، آرزو می کردم که هرگز چهره شان را نبینم و با آن ها روبرو نشوم. چند روز بعد از بخشش دشمنان، اتفاق خارق العاده ای شروع به رخ دادن کرد. انگشتانم، یکی پس از دیگری، شروع به راست شدن کردند تا این که همگی شفا پیدا کردند! خدا "شفای کامل" به من عطا کرد. حالا به دستم نگاه کنید. کاملا سالم هستم".
شما هم وقتی شروع به خلاصی از شر تلخی و آزردگی کنید، از چیزهای شگرفی که شروع به رخ دادن در زندگی تان می شود، شگفت زده خواهید شد. بنابراین لطف خدا را به طریق تازه و جدیدی خواهید دید. وقتی با کمک روح القدس، گذشته را رها می کنید و از همه تلخی ها و سموم خلاص می شوید، خواهید دید که دعاهای تان سریع تر اجابت خواهد شد.
مثال جالب دیگر آن که زن آن کشیش هم مبتلا به سرطان شد. یکی از کارهایی که آن زن انجام داد این بود که مطمئن شود هیچ کینه ای در قلبش ندارد. او نشست و نامه هایی به دوستان و فامیل نوشت و از همه آن ها درخواست کرد که اگر تا آن روز کار بدی در حق شان انجام داده، او را ببخشند. روح القدس به او نشان داد که باید قلبش پاک باشد تا گناهی مانع قدرت شفابخش خدا نشود. مدتی بعد، پزشک او با نهایت شگفتی گفت که هیچ اثر و نشانه ای از سرطان در او نمی بیند. پزشک اعتراف کرد که در طول طبابت خود، هرگز به چنین مورد عجیبی برخورد نکرده بود.
یکی از مربیان بسکتبال راتز هوستون به نام"رودی تام جان ویچ" از خاطرات خود سخن گفت که در سال 1973 زمانی که به عنوان بازیکن جوان بازی می کرد، در جریان بازی، ناگهان درگیری رخ می دهد. رودی با تمام سرعت به محل درگیری می دود تا به آن خاتمه دهد. درست وقتی به آن جا رسید، بازیکنی یک دفعه چرخید و بدون این که حتی روبرویش را نگاه کند، با تمام قدرتش مشتی حواله رودی کرد. این مشت در آن زمان، سر و صدای زیادی در مطبوعات و رسانه ها، به پا کرد. آن مشت، جمجمه رودی را شکست، دماغ و استخوان گونه اش را خرد کرد. دکترها تعجب کردند که چرا رودی در زمین بازی نمرد! اما با کمک خداوند بالاخره پس از گذراندن ماه های سخت و دشوار، جان به در برد.
بعد از بهبودی، خبرنگاران خود را به محل اقامت رودی رساندند. یکی از خبرنگاران سئوال کرد:"رودی، تو هرگز آن بازیکنی را که این بلا را سرت آورد، می بخشی؟" رودی فورا و بدون آن که شک و تردیدی به خودش راه دهد پاسخ داد:"بله. من او را کاملا بخشیدم".
گزارشگر مات و مبهوت به رودی نگاه کرد. سپس گفت:"دست بردار رودی. آن بازیکن کم مانده بود تو را بکشد". رودی پاسخ داد:"من او را بخشیدم". خبرنگار گفت:"او باعث شد تو آن همه رنج بکشی. ماه ها به جای میدان بازی، در بیمارستان بستری بودی. می خواهی بگویی که تو هیچ خشمی، نفرتی یا کدورتی نسبت به او نداری؟"
رودی جواب داد:"نه، هیچ کینه ای به او ندارم". خبرنگار گفت:"آخه چطور این کار را کردی؟ چطور توانستی آن بازیکنی که آنقدر شدید به تو آسیب زد، ببخشی؟"
پاسخ رودی این بود:"روح القدس. روح القدس به من کمک کرد. خودم قادر به بخشیدن آن بازیکن نبودم. این محبت مافوق طبیعی الهی بود که توانستم او را ببخشم. بخشیدن خیلی سخت بود. ولی روح القدس نشان که اگر ببخشی، شفا را مشاهده خواهی کرد. بنابراین، من از روح القدس طلب کمک کردم و او محبت الهی را در قلب من جاری کرد. الان من هیچ کینه ای در قلبم به آن بازیکن ندارم".
رودی بعدها به یکی از بهترین مربیان بسکتبال آمریکا تبدیل شد. او نه فقط از آن حادثه جان سالم به در برد، بلکه لطف الهی او را به یک مربی موفق ارتقاء داد. چرا؟ زیرا او کسی را که به او به شدت صدمه زده بود، بخشید. او تصمیم گرفت که ببخشد و روح القدس هم قدرت بخشش را به او عطا کرد. رودی در ادامه به خبرنگاران گفت:"من می دانستم که اگر بخواهم با زندگی پیش بروم، مجبورم کینه و دلخوری را رها کنم. او را بخشیدم. و این کار را به خاطر خودم هم کردم تا بتوانم شفا پیدا کنم و اعصاب و روانم آرامش داشته باشد. این کار را کردم تا بتوانم آزاد شوم".
اندرز خوبی است: باید ببخشید تا آزاد شوید. ببخشید تا شاد شوید. ببخشید تا از اسارت بیرون بیایید. باید بدانیم که بخشش به خودمان هم کمک می کند تا از شر تلخی و کینه آزاد شویم. وقتی به کینه می چسبیم، در واقع شروع می کنیم به ساختن دیوار جدایی بین خودمان و دیگران. فکر می کنیم که داریم از خودمان محافظت می کنیم. اما این طور نیست. ما در آن زندان خودساخته، منزوی، تنها، ویران و در تلخی خود حبس می شویم. آن دیوارهای کینه، فقط مردم را دور نگه نمی دارند، آن دیوارها شما را در قفس تنهایی و مشکلات نگه می دارند.
آیا درک می کنید که آن دیوارها از جاری شدن برکات خدا به زندگی تان هم جلوگیری می کنند؟ آن دیوارها می توانند جریان لطف الهی را متوقف کنند. به عبارت دیگر مانع اجابت دعاها، معجزات و برکات الهی می شوند. آن دیوارها مانع تحقق آرزوها و رویاهای تان می شود. باید این دیوارها فرو بریزند. باید کسانی را که آزارتان داده اند، ببخشید تا بتوانید از زندان بیرون بیایید. در پشت دیوارها، پر از هدایا یعنی برکات و معجزاتی است که مخصوص شما هستند. کافی است که ببخشید تا دیوارها فرو بریزد و برکات و معجزات در زندگی شما جاری شوند. تا نبخشید، هرگز آزاد نخواهید بود. بدی هایی را که دشمنان در حق شما کرده اند، به دست فراموشی بسپارید. تلخی را از زندگی خود بیرون کنید. این تنها راهی است که شما واقعا آزاد خواهید شد. وقتی آن ها سموم را رها کنید، در زندگی شما اتفاقاتی مثبتی رخ می دهد، که باعث تعجب شما و اطرافیان تان خواهد شد.
محبت و بخشش شما به دشمنان تان نشان می دهد که خالق عالم هستی از شما حمایت و پشتیبانی می کند. آن ها با مشاهده معجزات و برکات الهی در زندگی شما، حیران و مبهوت خواهند شد. تاریخ نشان داده که بسیاری از همین دشمنان تحت تاثیر بخشش و محبت الهی، متحول شده اند و به انسان های مثبت و مفیدی تغییر یافته اند. با نشان دادن بخشش و محبت الهی، مسیر سرنوشت مردم را تغییر دهید.

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات صفحه "زندگی هدفمند" محفوظ است. درج کامل مقالات "زندگی هدفمند" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

اگر ایمان داشته باشید، خدا درهایش را به روی شما خواهد گشود

مطالعه کتاب مقدس
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

زن و شوهری می خواستند پسرشان را در یک مدرسه خصوصی خاص ثبت نام کنند. اما سال روز تولد او چهار روز پس از مهلت ثبت نام بود. طبق قانون آن مدرسه، لازم بود یک سال صبر کنند. زن و شوهر معتقد بودند که برای فرزندشان بهتر خواهد بود اگر مدرسه را با هم سن و سال های خود شروع کند. پس به مدرسه تلفن کردند تا ببینند که استثنایی قائل می شوند.
مسئول ثبت نام به آن ها گفت:"اصلا، ابدا! متاسفم. این خلاف مقررات است و ما هرگز استثنایی قائل نمی شویم. فرزند شما باید یک سال منتظر بماند". زن و شوهر آرام ماندند و واکنش منفی نشان ندادند. یقه مسئول ثبت نام را نچسبیدند و سعی نکردند اوضاع را پیچیده کنند. آن ها می دانستند که لطف خدا با آن ها است. پس مودبانه گفتند:"باشد. اما ما می خواهیم با رئیس شما صحبت کنیم".
مسئول ثبت نام، آن ها را به معاون مدیر مدرسه ارجاع داد. اما معاون هم همان پاسخ را داد:"نمی توانیم قوانین را زیرپا بگذاریم. شما باید یک سال صبر کنید". مرد گفت:"بسیار خب، اما ما می خواهیم با رئیس شما صحبت کنیم". عاقبت آن ها با مدیر مدرسه ملاقات کردند. اما او نیز همین پاسخ را داد:"قانون، قانون است. متاسفم. ما نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. شما باید صبر کنید".
زن و مرد گفتند:"بسیار خب، اما ما می خواهیم با رئیس شما ملاقات کنیم". مدیر مدرسه گفت:"من به رئیس گزارش می دهم و جلسه ای برای شما ترتیب می دهم". این زوج با رئیس مدرسه ملاقات کردند و موقعیت را توضیح دادند. مرد هیچ نظری نداد. او نه گفت بله و نه گفت نه. فقط گوش داد. سپس گفت:"خبرتان می کنم". این زوج جلسه را ترک کردند، در حالی که به لطف خدا ایمان داشتند. آن ها انتظار داشتند خبر خوبی بشنوند. دو روز بعد از آن جلسه، مسئول ثبت نام مدرسه به زن و شوهر تلفن کرد. او چنین گفت:"در پلنزده سالی که من این جا کار می کنم، هرگز چنین کاری انجام ندادیم. ما حتی نمی دانیم که چرا الان داریم این کار را می کنیم، ولی تصمیم گرفته ایم که به فرزند شما اجازه دهیم که در مدرسه ثبت نام شود".
دوست عزیز، این لطف خداست. مسئولان مدرسه شاید ندانند که چرا این کار را می کنند، اما ما می دانیم. این به خاطر لطف خداست. مهم نیست اوضاع و احوال در زندگی شما چگونه به نظر می رسد و مردم چه می گویند. از دیدگاه مردم و کارشناسان، آنچه درصدد انجامش هستید، امکان پذیر نیست. اما اگر ثابت قدم باشید و نگرش ایمان به خدا را حفظ کنید و دائما لطف خدا را اقرار کنید، خواهید دید که خدا درهایش را به روی شما خواهد گشود و اوضاع و احوال به نفع شما تغییر خواهد کرد.
اگر بخواهیم که بیشتر لطف خدا را تجربه کنیم، باید در حالی که بیشتر "خواهان لطف الهی" هستیم، زندگی کنیم. خواهان لطف الهی بودن به سادگی به این معنا است که ما انتظار کمک خاص خداوند را داریم و ایمان داریم که خدا ی خواهد به ما کمک کند.
یک کارمند جوان از کشیش خواست که همراه او برای مصاحبه شغلی که به او شانسی برای پیشرفت چشمگیر در شغلش می داد، دعا کند. پیرمرد محترمی استعفا داده و در یک شرکت بزرگ جایی برای ارتقاء شغلی باز شده بود. تعداد بی شماری از مدیران فروش از سراسر دنیا برای مصاحبه آمده بودند. اغلب آن ها تجربیات بیشتر از کارمند جوان داشتند و بسیار با صلاحیت تر بودند. دست کم سابقه کارشان روی کاغذ بسیار بهتر از او به نظر می رسید.
بعد از دعا، کشیش به کارمند جوان گفت:"تو باید هر روز که از خواب بیدار می شوی، لطف الهی را در مورد خودت اقرار کنی. مهم نیست موقعیت چطور به نظر می آید. فقط اقرار کن که لطف خداوند با توست. تو لطف خدا را داری. در طول روز به خودت یادآوری کن و از خداوند به خاطر این لطف و فیض او سپاسگزار باش".
چند روز بعد کارمند با کشیش ملاقات کرد. جوان از فرط شادی می درخشید. او گفت:"وقتی مقابل هیات مدیره نشستم، آن ها به معنای واقعی سخت در فکر بودند. آن ها گفتند که ما نمی دانیم چرا داریم تو را استخدام می کنیم. تو آن قدرها با صلاحیت نیستی. آن قدرها هم با تجربه نیستی. بهترین سابقه هم نداری. اما چیزی در مورد تو وجود دارد که ما دوستش داریم. نمی دانیم آن چیست. اما چیزی در مورد تو وجود دارد که باعث می شود تو را بر دیگران ترجیح دهیم".
این همان لطف خداست. شما را تشویق می کنم که هر روز صبح، پیش از ترک خانه، چیزی مثل این بگویید:"خدایا متشکرم که لطفت شامل حال من می شود. لطف تو درهای فرصت را باز می کند. لطف تو سبب می شود که مردم بخواهند به من کمک کنند". سپس با اطمینان بیرون بروید و انتظار وقوع چیزهای خوب را داشته باشید. بدانید که شما صاحب امتیازی هستید. چیز خاصی درباره شما وجود دارد. شما لطف خدا را با خود دارید.

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات صفحه "زندگی هدفمند" محفوظ است. درج کامل مقالات "زندگی هدفمند" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

از زندان خود ساخته آزاد شوید

زندگی هدفمند

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

یکی از جمله های معمول بین زندانی هایی دوره محکومیت طولانی را طی می کنند، این است:"هیچ چیز در انتظار شما نیست". هیچ چیز در زندگی شما عوض نخواهد شد. آنچه استحقاقش را داشته اید، گرفته اید. احتمالا طولی نمی کشد که همسرتان طلاق می گیرد. کودکان شما از این که بگویند تو پدر یا مادر من هستی، شرمنده می شوند...
غم انگیز است که بسیاری از مردمی که "بیرون" زندان هستند، پشت میله های خود ساخته شخص خود زندگی می کنند و تسلیم همان نوع طرز فکر شده اند: "اوضاع زندگی بهتر نخواهد شد".
نه! شما می توانید از این زندان بگریزید. در قفل نیست. خدا چیزهای عالی برای شما تدارک دیده است. چیزهای خوبی در انتظار شماست.
برای آزادی از این زندان خود ساخته، ابتدا به سوی خدا بازگشت کنید. با او آشتی کنید. خدا می خواهد بهترین دوست شما باشد. او برای دوستان خود معجزه می کند. او به دوستانش هدایا و برکات زیادی می دهد. او نقشه عالی برای شما در نظر گرفته است.
در گام بعدی، شروع کنید به نگریستن از میان "چشمان ایمان". خدا به آنچه شما از طریق "چشمان غیر مادی" خود می بینید، به شدت علاقمند است. اگر تصویری از اهداف خود دارید و برای دستیابی به آن تلاش می کنید، خدا نیز به شما کمک می کند. اما تا زمانی که ناامید هستید، با این خطر مواجه هستید که در جهت اشتباه حرکت کنید. در نتیجه، کارهای بزرگی را که خدا می خواهد از طریق شما انجام دهد، از دست می دهید. این یک واقعیت است که ما به سوی آنچه در ذهن خود می بینیم، حرکت می کنیم. اگر نتوانید آن را ببینید، در زندگی تان هم رخ نمی دهد. "ایمان یعنی اطمینان داشتن به این که آنچه امید داریم، واقع خواهد شد. ایمان یعنی یقین به آنچه اعتقاد داریم، هر چند قادر به دیدنش نیستیم" (عبرانیان فصل یازدهم آیه اول).
در عهد عتیق می خوانیم که ایلیای نبی معجزات زیادی انجام داد. شاگرد او الیشع شاهد بسیاری از آن ها بود. وقتی ایلیا آماده صعود به آسمان بود، از الیشع پرسید که از استاد خود چه می خواهد. الیشع جسورانه پاسخ داد:"من دو برابر آنچه را که در روح تو است، می خواهم". به عبارت دیگر، الیشع گفت:"می خواهم دو برابر تو قدرتمند باشم، دو برابر مستحکم تر. می خواهم شاهد معجزاتی دو برابر معجزات تو باشم".
جالب است که ایلیا نبی شاگردش را ملامت نکرد. زندگی الیشع را بخوانید و شگفت زده شوید (دوم پادشاهان فصل های نهم تا سیزدهم).
وقتی دچار یاس و نومیدی می شوید، چنین دعا کنید:"ای پدر، من می دانم که تو در راس امور هستی و حتی اگر این کار به نظر غیر ممکن بیاید، می دانم تو همه چیز را تغییر خواهی داد. من شاهد معجزه خواهم بود".
ممکن است بپرسید:"اگر من همه این کارها را کردم و نشد چه؟"
موقعیت دشوار شما تا زمانی که در چارچوب منفی ذهن تان باقی بمانید، هرگز بهبود نخواهد یافت. البته باید اعتراف کرد که گاهی معجزات به آن سرعتی که ما دوست داریم، رخ نخواهند داد، اما عوض این که زیر بار انتظارات منفی زانوی غم بگیرید، باید ذهن مان را به خدا معطوف کنیم. نقطه نظر شما باید این باشد:"ای پدر، می دانم که تو در زندگی من راس همه کارهایی. گرچه معجزه ای که امروز منتظرش بودم، به وقوع نپیوست، اما می دانم که یک روز به آن نزدیک تر شدم. ایمان دارم که زمان بندی تو کامل و بی نقص است. پس با کمک روح القدس ایمانم را حفظ می کنم و مطمئنم که تو بهترین کار را انجام می دهی. آمین".

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات صفحه "زندگی هدفمند" محفوظ است. درج کامل مقالات "زندگی هدفمند" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

خدا به آدم گفت که اگر از میوه درخت شناخت نیک و بد بخوری همان روز خواهی مرد. چرا آدم بعد از نااطاعتی نمرد و 930 سال زندگی کرد؟

دفاعیات مسیحی
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

عدن، باغی بود که خداوند آن را به وجود آورده بود تا مکان مناسبی باشد برای سکونت آدم و حوا. در این باغ، درمیان درختانی که خدا آفریده بود، دو درخت وجود داشتند: درخت حیات و درخت شناخت نیک و بد.
درخت حیات
درخت حیات که هدیه خداوند بود که زندگی ابدی را حفظ می کرد (فصل سوم آیه 22). آدم و حوا با خوردن میوه درخت حیات می توانستند صاحب زندگی جاودانی شوند و به عنوان فرزند خدا از ارتباط دائمی برخوردار گردند. درخت حیات بار دیگر در کتاب مکاشفه فصل 22 آیات اول و هفدهم نمایان می شود. در جایی که انسان از زندگی جاودانی در کنار خدا برخوردار خواهد شد. اگر انسان در برابر فریب و وسوسه شیطان، مقاومت می کرد، خدا اجازه می داد از درخت حیات خورده و صاحب حیات جاودان شود. اکنون وعده خداوند برای ما این است:"به هرکه پیروز شود، اجازه خواهم داد از میوه درخت حیات که در باغ خداست بخورد (مکاشفه فصل دوم آیه هفتم). پیروز شدن به معنای حفظ ایمان و وفاداری و پیروری از مسیح است. در باغ عدن خوردن از درخت حیات، زندگی جاودانی در حضور خداوند را به ارمغان می آورد. همه ساکنان بهشت (آسمان و زمین جدید)، درخت حیات را خواهند خورد و تا ابد زندگی خواهند کرد. مطابق گزارش یوحنا، در دو طرف رودخانه ای که از تخت خدا جاری می شد و از میان بهشت می گذشت، درختان حیات قرار دارند. وقتی آدم و حوا گناه کردند، از خوردن درخت حیات منع شدند، زیرا تا وقتی که آن ها تحت کنترل گناه بودند، نمی توانستند زندگی جاودانی را داشته باشند. اما توسط بخشش گناه از طریق خون مسیح، در بهشت شرارت و گناه نخواهد بود. بنابراین ما می توانیم آزادانه از درخت حیات بخوریم. یوحنا می گوید که درختان حیات سالی دوازده بار میوه می دادند و هر ماه یک نوع میوه تازه.
درخت شناخت نیک و بد
"درخت حیات" زندگی ابدی می بخشید و "درخت شناخت نیک و بد" حکمت. درخت شناخت نیک و بد برای مصرف انسان ممنوع بود، زیرا حکمتی که از خوردن آن حاصل می شد، به استقلال از خدا منجر می گردید. ماهیت این درخت عبارت بود از منتقل کردن کنترل زندگی شان از دست خدا به خودشان. در حالی که حکمت واقعی با "ترس خداوند" آغاز می شود (امثال سلیمان فصل اول آیه هفتم). مقصود از ترس از خداوند، احترام و توکل بر اوست. درخت شناخت نیک و بد اشاره بر این دارد که شرارت در آن موقع وجود داشته است. این شرارت به هنگام سقوط شیطان و فرشتگانی که از او پیروی کردند، پدید آمده بود. این درخت، "درخت وسوسه" نیز نامیده شده. انسان با خوردن میوه این درخت، شناخت زیادی از خوب و بد به دست نیاورد. این خداوند است که شناخت دقیق و کاملی از نیکی و بدی دارد.
آیا درخت حیات و درخت شناخت نیک و بد، درختان واقعی بوده اند؟ برخی از مفسرین معتقدند که این درختان واقعی، اما نمادین بوده اند. عده دیگر بر این باورند که این درختان واقعی بوده اند، ولی خواص ویژه ای داشته اند. آنچه مسلم است "درخت شناخت نیک و بد" صرفا آزمایش اراده آزاد انسان بود. نقش درخت نه در خصوصیاتی که دارا بود، بلکه در فرصتی که وفاداری یا عدم وفاداری به خدا را فراهم می کرد. درست مثل دری که اسمش تنها حاکی از چیزی است که پشت آن وجود دارد.
خدا به آدم گفت:" از همه میوه های درختان باغ بخور، به جز میوه درخت شناخت نیک و بد، زیرا اگر از میوه آن بخوری، مطمئن باش خواهی مرد" (پیدایش فصل 2 آیه 17).
به موقعیت ممتاز آدم توجه کنید: او فقط یک راه برای نااطاعتی از خدا داشت، در حالی که در زندگی ما وسوسه فراوان است. از سوی دیگر، خدا این فرمان را به آدم داد، زیرا در این زمان حوا آفریده نشده بود. خدا نه فقط فرمان را با قاطعیت صادر می کند، بلکه برای نااطاعتی از آن مجازات تعیین می نماید.
آدم بایستی علاقه و وفاداری خود را به خدا ثابت می کرد. به همین دلیل، خدا درخت شناخت خوب و بد را در وسط باغ قرار داد و اولین ممانعت را اعلام کرد. هدف او این بود که آدم از معصومیت رو به تقدس رشد کند. اطاعت از خدا منجر به رشد روحانی و بلوغ شخصیت می شود و عدم اطاعت به سقوط روحانی و مرگ جسمانی منجر می گردد. خدا به انسان اراده آزاد داد تا از نظر اخلاقی و روحانی رشد کند. آدم بدون حق انتخاب، به یک زندانی تبدیل می شد که مجبور به اطاعت کردن بود. این درخت، فرصتی بود برای انتخاب. انتخاب اطاعت، پاداش به همراه داشت و انتخاب نااطاعتی، مجازات.
در بعضی از ترجمه های کتاب مقدس می خوانیم:"روزی که از میوه درخت بخوری، خواهی مرد". اما آدم نااطاعتی کرد و 930 سال زندگی کرد (پیدایش فصل 5 آیه 5). در کتاب مقدس، واژه "روز" همواره به معنای 24 ساعت نیست. واژه روز در کتاب مقدس دارای معانی متعددی است. مثلا در پیدایش فصل اول آیه پنجم روز به جای نور به کار رفته است. در فصل دوم پیدایش آیه چهارم، روز به همه دوره آفرینش اشاره دارد. در متن هایی مثل کتاب یوئیل فصل سوم آیه هجدهم و اعمال رسولان فصل دوم آیه بیستم، "آن روز" به معنی همه دوره مسیحیت است. در مزمور نود آیه چهارم و دوم پطرس فصل سوم آیه هشتم، یک روز را در نظر خداوند چون هزار سال قلمداد کرده اند.
آدم در همان روز سرپیچی از فرمان خدا، نمرد. اما از نظر جسمی دچار زوال و فرسودگی شد (رومیان فصل پنجم آیه 12) و از لحاظ روحانی هم محکوم به مرگ ابدی گردید (افسسیان فصل 2 آیه اول). بنابراین، آدم به دو روش مرد و بدین ترتیب مجازات الهی تحقق یافت (پیدایش فصل 2 آیه 17).

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات "دفاعیات مسیحی" محفوظ است. درج کامل مقالات "دفاعیات مسیحی" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.