۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

چرا فرشته خداوند قصد کشتن بلعام را داشت در حالی که خدا اجازه داده بود تا بلعام به دشت موآب برود؟ (اعداد فصل بیست و دوم آیه 33)

مطالعه کتاب مقدس
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

قوم اسرائیل به دشت موآب کوچ کرد. این زمانی بود که عبرانیان هنوز وارد سرزمین کنعان نشده بودند. وقتی بالاق، پادشاه موآب فهمید که تعداد قوم اسرائیل چقدر زیاد است و تاکنون هیچ قومی موفق نشده بود آنان را شکست دهد، به وحشت افتاد. پس بالاق پادشاه عده ای را نزد بلعام فرستاد. بلعام در بخش بین النهرین در کنار رود فرات زندگی می کرد. بلعام جادگر بود و کارش این بود که دیگران را نفرین کند. تصور عمومی آن بود که جادوگران بر خدایان نفوذ دارند. بنابراین، پادشاه موآب از بلعام خواست تا از قدرتش بر خدای اسرائیل استفاده کرده، این قوم را لعنت کند. پادشاه موآب امیدوار بود که خدای اسرائیل از طریق جادو و جنبل، از قوم خود روی گردان شود. نه بلعام و نه بالاق، هیچیک نمی دانستند سرو کارشان با کیست!
فرستادگان بالاق پول زیادی به بلعام دادند. بلعام گفت:"شب را این جا بمانید و فردا صبح آنچه خداوند به من بگوید، به شما خواهم گفت". آن شب، خداوند به بلعام گفت که نباید قوم اسرائیل را نفرین کنی، چون من آن ها را برکت دادم". صبح روز بعد، به فرستادگان گفت که نمی تواند همراه آنان بیاید. اما بالاق کوتاه نیامد و گروه دیگر را نزد بلعام فرستاد. بلعام به فرستادگان گفت:"نمی توانم کاری که خلاف دستور خداوند است، انجام دهم". ان شب، خداوند به بلعام گفت:"با این مردان برو، ولی فقط آنچه را که من به تو می گویم، بگو". خدا اجازه داد بلعام همراه فرستادگان پادشاه برود، اما او دچار حرص و طمع به ثروتی که پادشاه به او پیشنهاد کرده بود،شد و در تصمیمش متزلزل شد. وقتی خدا نیت و انگیزه بلعام را دید، فرشته خود را فرستاد تا مقابل الاغ بلعام بایستد. الاغ فرشته خداوند را دید و راه دیگری را در پیش گرفت. بلعام عصبانی شد و الاغ را با چوبدستی زد. فرشته خداوند مانع شد تا الاغ به راهش ادامه دهد. بلعام عصبانی شد و باز با چوبدستی الاغ را کتک زد. الاغ با زبان انسان با بلعام سخن گفت و بلعام فرشته را همراه با شمشیر در مقابل خود دید. فرشته به او گفت:"اگر این الاغ به راه خودش ادامه می داد، تو را می کشتم".
بلعام میان فرمان خدا و حرص و طمع برای ثروت، باید یکی را انتخاب می کرد. زمانی که بلعام فرمان خدا را اطاعت کرد و همراه فرستادگان نزد بالاق نرفت، خدا بار دوم به او اجازه داد برود، به شرطی که مطابق دستور او عمل کند. وقتی تسلیم وسوسه ثروت شد، فرشته خداوند مانع از رفتن او نزد بالاق شد. بلعام به گناه خود اعتراف کرد.
بلعام اگرچه جزو قوم برگزیده خدا نبود، اما آماده بود تا اذعان کند که یهوه، تنها خدای حقیقی است. با این توصیف، دلش در گرو ثروتی بود که بالاق به او پیشنهاد کرده بود. او به هنگام حمله سپاهیان اسرائیل کشته شد. اگر با خودمان روراست باشیم وقبول کنیم که خدا گناهان و ریاکاری ما را می بخشد، خدا آماده است تا ما را بپذیرد و فرصت جدیدی عطا کند. 

پاسخ به مخالفان

دفاعیات مسیحی
از کسانی که ادعا می کنند کتاب مقدس تحریف شده، این سئوالات را می پرسیم:

یک. آیا می توانید بگویید که این تحریف در چه دوره ای از تاریخ انجام شد؟ 
اگر این سئوال را از مخالفان بپرسید، پاسخ های متعددی را دریافت می کنید. مثلا یکنفر می گوید قرن اول میلادی، نفر بعد قرن چهارم میلادی را ذکر می کند. دیگری قرن پانزدهم میلادی را زمان تحریف معرفی کند و ادعای دیگر مربوط به قرن نوزدهم است. آن ها برای ادعای خود شواهد و مدارک تاریخی ندارند و بر حسب حدس و گمان، ادعاهای بی پایه و اساسی ارائه می دهند. گاهی مخالفان وب سایت های متعلق به مخالفان مسیحیت و یا وب سایت های غیر رسمی که اعتبار علمی آن ها قابل اعتماد نیست، به عنوان منبع موثق معرفی می کنند. آن ها هرگز به وب سایت های رسمی و معتبر باستان شناسی مراجعه نمی کنند.

دو. آیا کتاب مقدس اصلی را که تحریف نشده است، تا به حال دیده اید؟
نظر به این که تاکنون جواب قانع کننده و مستدلی به پرسش های مذکور داده نشده، پس باید گفت که موضوع تحریف کتاب مقدس فقط تصوری و خیالی است.

واقعیت امر این است که اگر کسی بخواهد بر خلاف احکام کلام خدا رفتار نماید، نیازی ندارد آن را تحریف کند. کافی است آن را به گونه ای وارونه تفسیر کند. در طول قرون متمادی، اکثریت مردم بی سواد بودند یا به خاطر نبودن دستگاه چاپ و گران بودن نسخه های خطی، کتاب مقدس را در اختیار نداشتند، بنابراین تحریف شفاهی کلام خدا بسیار آسان بود و نیازی به تحریف اصل کتاب نبود. برای مثال، رهبران کاتولیک در قرون گذشته، بر خلاف دستورات انجیل رفتار کردند (جنگ های صلیبی، تفتیش عقاید، اعدام مخالفان،...). آیا این رهبران کاتولیک، گفته های مسیح را در مورد محبت و بخشش دشمنان، از متن کتاب مقدس حذف کردند؟ خیر! دستور مسیح در کتاب در جای خود محفوظ بود، اما آن رهبران بر خلاف آن عمل می کردند و عمل خود را به گونه ای توجیه می نمودند.

اگر علت تحریف این بوده که رهبران مسیحیت می خواسته اند تعالیم غلط واعمال خود را توجیه کنند، در این صورت کتاب مقدس می بایست در هر دوره زمانی به خاطر منافع رهبران همان دوره مجددا تحریف شود. به این ترتیب، کتاب مقدسی که اکنون در دسترس است، می بایست بارها و بارها مورد تحریف های متعدد قرار گرفته باشد. آیا واقعا چنین بوده است؟ خوشبختانه کشفیات باستان شناسی ثابت کرده اند که کتابی که امروز در دست است، همانی است که در قرن اول نیز در اختیار مسیحیان قرار داشته است. اگر ادعای مخالفان صحیح بود، چگونه مارتین لوتر(کشیش کاتولیک) به تضاد رفتار رهبران فرقه کاتولیک را با متن کتاب مقدس پی برد و نهضت پروتستان را تاسیس کرد؟


عکس: ‏پاسخ به مخالفان

 از کسانی که ادعا می کنند کتاب مقدس تحریف شده، این سئوالات را می پرسیم:

یک. آیا می توانید بگویید که این تحریف در چه دوره ای از تاریخ انجام شد؟ 
اگر این سئوال را از مخالفان بپرسید، پاسخ های متعددی را دریافت می کنید. مثلا یک نفر می گوید قرن اول میلادی، نفر بعد قرن چهارم میلادی را ذکر می کند. دیگری قرن پانزدهم میلادی را زمان تحریف معرفی کند و ادعای دیگر مربوط به قرن نوزدهم است. آن ها برای ادعای خود شواهد و مدارک تاریخی ندارند و بر حسب حدس و گمان، ادعاهای بی پایه و اساسی ارائه می دهند. گاهی مخالفان وب سایت های متعلق به مخالفان مسیحیت و یا وب سایت های غیر رسمی که اعتبار علمی آن ها قابل اعتماد نیست، به عنوان منبع موثق معرفی می کنند. آن ها هرگز به وب سایت های رسمی و معتبر باستان شناسی مراجعه نمی کنند.

دو. آیا کتاب مقدس اصلی را که تحریف نشده است، تا به حال دیده اید؟
نظر به این که تاکنون جواب قانع کننده و مستدلی به پرسش های مذکور داده نشده، پس باید گفت که موضوع تحریف کتاب مقدس فقط تصوری و خیالی است.

 واقعیت امر این است که اگر کسی بخواهد بر خلاف احکام کلام خدا رفتار نماید، نیازی ندارد آن را تحریف کند. کافی است آن را به گونه ای وارونه تفسیر کند. در طول قرون متمادی، اکثریت مردم بی سواد بودند یا به خاطر نبودن دستگاه چاپ و گران بودن نسخه های خطی، کتاب مقدس را در اختیار نداشتند، بنابراین تحریف شفاهی کلام خدا بسیار آسان بود و نیازی به تحریف اصل کتاب نبود. برای مثال، رهبران کاتولیک در قرون گذشته، بر خلاف دستورات انجیل رفتار کردند (جنگ های صلیبی، تفتیش عقاید، اعدام مخالفان،...). آیا این رهبران کاتولیک، گفته های مسیح را در مورد محبت و بخشش دشمنان، از متن کتاب مقدس حذف کردند؟ خیر! دستور مسیح در کتاب در جای خود محفوظ بود، اما آن رهبران بر خلاف آن عمل می کردند و عمل خود را به گونه ای توجیه می نمودند. 

اگر علت تحریف این بوده که رهبران مسیحیت می خواسته اند تعالیم غلط واعمال خود را توجیه کنند، در این صورت کتاب مقدس می بایست در هر دوره زمانی به خاطر منافع رهبران همان دوره مجددا تحریف شود. به این ترتیب، کتاب مقدسی که اکنون در دسترس است، می بایست بارها و بارها مورد تحریف های متعدد قرار گرفته باشد. آیا واقعا چنین بوده است؟ خوشبختانه کشفیات باستان شناسی ثابت کرده اند که کتابی که امروز در دست است، همانی است که در قرن اول نیز در اختیار مسیحیان قرار داشته است. اگر ادعای مخالفان صحیح بود، چگونه مارتین لوتر(کشیش کاتولیک) به تضاد رفتار رهبران فرقه کاتولیک را با متن کتاب مقدس پی برد و نهضت پروتستان را تاسیس کرد؟

 مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات "دفاعیات مسیحی" محفوظ است. درج کامل مقالات "دفاعیات مسیحی" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است.‏

۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

سئوال مسیحیان از مخالفان مسیحیت

دفاعیات مسیحی

اگر مسیح مصلوب نشد، چرا گزارش های امپراطوری روم و مورخین غیر مسیحی یونانی، یهودی و رومی که در موزه ها موجود است، مرگ مسیح بر روی صلیب و زنده شدن او را از قبر تایید کردند؟ اگر شاگردان مسیح به دروغگویی رو آورده بودند، چرا جان خود را به خاطر چیزی که می دانستند دروغ بوده، از دست دادند؟ یازده شاگرد مسیح، به خاطر ادعاهای شان شهید شدند. یوحنا هم دوران سخت زندان را گذراند. افراد به خاطر آنچه می دانند درست است جان خود را فدا می کنند (حتی اگر آن عقیده نادرست باشد)، اما هیچکس جان خود را در راه چیزی که خودش هم می داند دروغ است، به خطر نمی اندازد. چرا پدران کلیسا، مرگ و زنده شدن مسیح را تایید کردند؟ اگر مسیح روی صلیب نمرده بود، چرا خدا اجازه داد تعالیم شاگردان عیسی، پدران کلیسا و شواهد تاریخی قرن ها مردم را فریب دهد؟

تصویری از قبر خالی مسیح در اورشلیم
عکس: ‏سئوال مسیحیان از مخالفان مسیحیت

 اگر مسیح مصلوب نشد، چرا گزارش های امپراطوری روم و مورخین غیر مسیحی یونانی، یهودی و رومی که در موزه ها موجود است، مرگ مسیح بر روی صلیب و زنده شدن او را از قبر تایید کردند؟ اگر شاگردان مسیح به دروغگویی رو آورده بودند، چرا جان خود را به خاطر چیزی که می دانستند دروغ بوده، از دست دادند؟ یازده شاگرد مسیح، به خاطر ادعاهای شان شهید شدند. یوحنا هم دوران سخت زندان را گذراند. افراد به خاطر آنچه می دانند درست است جان خود را فدا می کنند (حتی اگر آن عقیده نادرست باشد)، اما هیچکس جان خود را در راه چیزی که خودش هم می داند دروغ است، به خطر نمی اندازد. چرا پدران کلیسا، مرگ و زنده شدن مسیح را تایید کردند؟ اگر مسیح روی صلیب نمرده بود، چرا خدا اجازه داد تعالیم شاگردان عیسی، پدران کلیسا و شواهد تاریخی قرن ها مردم را فریب دهد؟ 

تصویری از قبر خالی مسیح در اورشلیم‏

موج جدید مهاجرت اجباری مسیحیان از ایران

دور تازه ای از دستگیری مسیحیان ظرف یک‌ماه پیش آغاز شده و این امر به افزایش مهاجرت نوکیشان مسیحی منجر شده است.

به گزارش « محبت نیوز» بر اساس گزارشی که شبکه خبری «فاکس‌نیوز» روز دوشنبه ۱۱ اوت منتشر کرد، دور جدید دستگیری‌ها، مسیحیان جنبش «کلیساهای خانگی» و به‌خصوص رهبران این جنبش را هدف قرار داده و این عملیات به فرار نوکیشان مسیحی به ویژه به صوفیه پایتخت بلغارستان و در خواست پناهندگی از کشورهای اروپایی انجامیده است.
به نقل از زمانه، نیکلای چیرپانلیف، رئیس آژانس دولتی پناهجویان دولت بلغارستان، به فاکس‌نیوز گفته که جامعه مسیحیان ایرانی در صوفیه، پایتخت این کشور رو به افزایش گذاشته است.
او افزوده است: «اکنون ۱۰۰ تا ۲۰۰ پناهجوی ایرانی اینجا هستند. آنها به خاطر حکومت مذهبی موجود در ایران در حال فرارند، زیرا در ایران به خاطر دین‌شان تحت تعقیب قرار گرفته‌اند.»
جنبش کلیساهای خانگی پس از استقرار دولت جمهوری اسلامی و به طور خاص از سوی مسیحیان نوکیش به راه افتاده است. بسیاری از آنان پس از تغییر دین خود از اسلام به مسیحیت، تحت تعقیب قضائی از سوی حکومت ایران هستند.
بنا به آخرین آمار اعلام‌شده از سوی سازمان ملل، اکنون دست‌کم ۴۹ مسیحی به خاطر باور دینی خود در زندان‌های ایران محبوس هستند.
نگرانی از گسترش روز افزون مسحیت در بین ایرانیان آنچنان بالا گرفته است که بسیاری از مراجع صاحب نام جمهوری اسلامی بارها از این وضع شکایت کرده اند و به هم لباسان خود هشدار داده اند که آمار گرایش به مسیحیت در بین جوانان حتی در شهر مذهبی نگران کننده است.
در حالی كه برخی از سایت های خبری مذهبی وابسته به حکومت ایران با درج اخبار کذب در حال تخریب آئین مسیحیت و اتهام ناروا به کشیشان و خادمین کلیساها در ایران هستند، با اینحال موج بیداری و افزایش گرایش به مسیحیت در شهرهای ایران رو به گسترش می باشد.
نگرانی از ترویج و گسترش كلیساهای خانگی در افکار و اظهارات سید علی خامنه ایرهبر جمهوری اسلامی نیز تاثیر گذاشته است آنچنان که چندی پیش در سفر خود به شهر قم مجبور شد تا در بین اظهارات خود دست به اعترافات ناخواسته بزند و از تصمیم نظام مبنی بر برخورد با عرفان‌های بدلی، عرفان‌های کاذب و مسیحیت خانگی یاد کند.
از سال ۲۰۱۱ اعمال فشار و محدودیت بر کلیساهای رسمی در داخل ایران به شکل جدی‌تری آغاز و همچنان ادامه دارد. دولت و مقامات امنیتی جمهوری اسلامی برای توقف دسترسی نوکیشان مسیحی ایرانی به مراسم عبادتی مسیحی تاکنون اقدام بهتعطیلی و بستن بسیاری از کلیساهای فارسی زبان در تهران و شهرستانها نمودند،کلیسای فارسی زبان جماعت ربانی مرکز که بزرگترین کلیسای فارسی زبان تهران بود بدستور مقامات امنیتی در هیاهوی انتخابات ریاست جمهوری درهای خود را به روی فارسی زبانان بست.
اما با تمامی این فشارها و محدودیت ها «استقبال از برنامه های تلویزیونی مسیحی، استفاده وسیع از وب سایت های مربوط به ترویج مسیحیت و تماس های تلفنی که ایرانیان از داخل کشور با این رسانه ها برقرارمی کنند، بخصوص از شهرهای مذهبی ایران همگی نشان دهنده تشدید استقبال مردم در گرویدن به آئین مسیحیت است.»

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

منفعل نباشید: در زمان نیاز، پشت دعای خود عملی قرار دهید

زندگی هدفمند 

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

روزی عیسی در خانه ای مشغول تعلیم بود. عده زیادی در خانه و بیرون از خانه حضور داشتند. چند نفر مرد فلجی را بر روی تختی آوردند. ولی نتوانستند خود را از لابه لای جمعیت به عیسی برسانند. پس به پشت بام رفتند و سقف بالای سر عیسی را برداشتند و افلیج را با تختش در مقابل پاهای او پایین فرستادند (مرقس فصل 2 آیات 1 – 5).
اکنون این واقعه را بررسی می کنیم:
مسیح به شهر کفرناحوم آمد. خبر ورود مسیح به عنوان شفادهنده فوری در شهر پیچید. مرد افلیجی این خبر را شنید. او از دوستانش خواهش کرد که او را به محل اقامت مسیح ببرند. مرد تردیدی نداشت که عیسی قادر است او را شفا دهد. حتی دوستانش هم با او موافق بودند، بنابراین به دوست معلول شان کمک کردند. البته دوستانش می توانستند بهانه و دلیلی بیاورند و بگویند که "امروز خیلی سرم شلوغه. برو از فلانی کمک بگیر. شاید وقت داشته باشه تا کمکت کنه". یا دیگری این بهانه را مطرح کند:"راه خیلی دوره. حمل تو بدون اسب یا الاغ غیرممکن است. اگه من بخواهم چند کیلومتر تو را حمل کنم، نمی توانم فردا سرکار بروم". سومی هم جواب دهد:"به فلانی می گویم اگه گذرش افتاد به آن محله، به مسیح یا شاگردانش بگوید فردا بیایند این جا و تو را شفا دهند"... ولی آن ها این بهانه ها را به زبان نیاوردند. دوستان مرد فلج فقط دعا نکردند که "ای خدا، دوست ما را شفا بده". بلکه در زمان نیاز، پشت دعای خود عملی قرار دادند. شکی ندارم که کاری که دوستان مرد فلج انجام دادند، آن ها را خیلی خسته کرد.حتم دارم که شانه های آن ها درد گرفت. کمر و پشت آن ها درد گرفت. حتی وقتی نتوانستند از میان انبوه جمعیت تخت حامل مرد فلج را عبور دهند، ناامید شدند. می توانستند همان موقع شروع کنند به گله و شکایت:"دیدی؟ این همه زحمت کشیدیم. راه زیادی را با این تخت و آدم فلج طی کردیم. حالا اصلا نمیشه به خونه نزدیک شد. کوچه پر از آدمه. عجب اشتباهی کردیم. حماقت محض". اما آن ها به جای تفکر منفی، به فکر راه حل بودند. فکری به ذهن شان رسید:"رفتن به بالای بام". شاید از طریق بام خانه همسایه یا همسایگان، وارد بام خانه ای شدند که مسیح در آن موعظه می کرد. بدین ترتیب، آن ها با کمک به دوست فلج خود روایتی را به اناجیل افزودند و در نتیجه تعداد بی شماری از میسیونرها و کشیش ها در طول تاریخ مسیحیت این رویداد را از جوانب مختلف موعظه کردند. تفسیرهای زیادی درباره این واقعه توسط مفسران کتاب مقدس ارائه شد و شفای این مرد افلیج در فیلم های مسیح نیز به تصویر درآمد. حتی عملکرد مثبت این دوستان، سبب نوشتن این مقاله شد.
در اتاقی که مسیح موعظه می کرد، سرو صدایی از سقف شنیده شد و مقداری گرد و خاک به پایین ریخت. شاید یک نفر از حیاط خانه فریاد زد که می خواهند مرد فلجی را از سقف وارد اتاق کنند. احتمالا حفره کوچکی در سقف ایجاد شد تا دوستان فداکار بتوانند مرد فلج را به همراه تخت به پایین بفرستند. طبق روایات اناجیل، افلیج را با تختش در مقابل پاهای عیسی پایین فرستادند. کتاب مقدس می فرماید:"عیسی دید که چقدر ایمان مرد فلج و دوستانش قوی است" (مرقس فصل 2 ایه 5). آیا ایمان دارید که خدا می تواند ایمان ما را ببیند؟ آیا کاری انجام می دهید که نشان دهد که به خدا ایمان دارید؟ فقط کافی نیست که درخواست تان را با خدا درمیان بگذارید، بلکه باید با ایمان بپذیرید که او انجام خواهد داد. شما باید مانند مرد فلج و دوستانش، ایمان تان را به اثبات برسانید.
با این توصیف، مسیح به مرد فلج گفت:"گناهانت بخشیده شد". عیسی به جای آن که بگوید:"شفا یافته ای"، به او گفت:"گناهان تو بخشیده شد". مسیح با این جمله خود نشان داد که مرد فلج به نزد پیامبر نیامده، بلکه در حضور تجسم خدا قرار دارد. البته این ادعای مسیح، باعث خشم علمای یهود شد که در آن اتاق حضور داشتند. آن ها عیسی را متهم به کفرگویی کردند!
عیسی دید که این مرد علاوه بر سلامتی جسمانی، به سلامت روحانی هم نیاز دارد. هم بدن و هم روح این مرد فلج بود. او نه می توانست راه برود و نه از نجات از قلمرو گناه برخوردار بود.
جمعیت انبوه از موعظه مسیح لذت می برد، اما خدا در جستجوی کسانی است که به او ایمان و اعتماد دارند و برای رفع مشکل گام برمی دارند. مرد فلج می توانست به خودش بگوید:"درست نیست مزاحم مردم بشوند تا مرا با دست های شان به آن طرف شهر حمل کنند. فقط دعا می کنم. شاید مسیح شفا دهد". نه، او این تصور را نداشت. احتمالا مرد فلج با اصرار از دوستانش درخواست کرد تا او را به محل سکونت مسیح ببرند. فقط دعا نکنید:"خدایا من روی تو حساب می کنم. خدایا می دانم که این کار را می کنی". کاری بیش از دعا بکنید. مرد فلج و دوستانش این حقیقت را می دانستند:"این ایمان است که قدرت خدا را به جنب و جوش می اندازد. خدا جایی کار می کند که ایمان باشد".
بسیاری از مردم معتقدند که "من الان یک دنیا مسئله و مشکل دارم. وقتی از این همه مشکل خلاص شدم، می روم و به یکی کمک می کنم". ولی خداوند برعکس این را می خواهد. خواست خدا این است که اول بروید به کسی کمک کنید تا خدا شروع به تغییر وضع شما کند. این اصل اساسی را به خاطر داشته باشید: اول باید دانه بکارید تا بتوانید محصول را درو کنید". کسی که به دنبال شغل، یافتن همسر و ادامه تحصیل نمی رود یا حرفه و فن و زبان خارجی را یاد نمی گیرد، چگونه می تواند در زندگی موفق شود؟ شخصی که از کمک به دیگران طفره می رود، چگونه توقع دارد خداوند زندگی او را مملو از برکات و معجزات سازد؟ فعالیت های ما و کمک به دیگران و اعمال سرشار از محبت، توجه خدا را به طرزی خاص شامل حال ما می کند.
خدا ما را نیافریده که مانند آب انباری باشیم که فقط برکت را برای خودمان بخواهیم. او ما را آفریده تا رودخانه ای همیشه جاری باشیم. وقتی ما خودخواهانه زندگی کنیم و همیشه دریافت کننده باشیم و هرگز ندهیم، راکد و آلوده می شویم. در نتیجه کج خلق می شویم و کنار آمدن با ما سخت است. فقط به این خاطر که هیچ چیز از ما به بیرون جریان نمی یابد. خدا می خواهد چیزهای خوب را به زندگی ما سرازیر کند تا ما بهترین زندگی را داشته باشیم، اگر اجازه دهیم چیزهای خوب از ما به دیگران جریان یابد. اگر می خواهید خدا مشکل تان را حل کند، کمک کنید تا مشکل مردم حل شود. 

چرا خنوخ ناگهان ناپدید شد؟ (پیدایش فصل 5 آیات 21-24)

دفاعیات مسیحی

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

خنوخ پسر یارد بود. او بهترین فرد در نسب نامه فصل پنجم کتاب پیدایش است. خنوخ که 622 سال پس از آفرینش آدم به دنیا آمده بود، 308 سال با آدم معاصر بود. 69 سال پیش از تولد نوح، یعنی هنگامی که خنوخ فقط 365 سال داشت، خداوند او را به آسمان منتقل کرد. درباره خنوخ افسانه های زیادی وجود دارد. می گویند اولین شخصی بوده که در خیاطی مهارت داشته است. روایت دیگر می گوید که او اولین کسی بوده که خط را اختراع کرد.
عبارت"با خدا می زیست" یا "با خدا راه می رفت" ناگهان مانع از تکرار و یکنواختی عبارت های قبلی می شود. خنوخ با خدا می زیست، بیانگر دوستی و صمیمیت او با خدا بود. به خاطر همین دوستی و صمیمیتش بود که نمرد، بلکه به آسمان منتقل شد. ایلیای نبی نیز چنین تجربه ای داشت (دوم پادشاهان فصل 2 آیات 11-12). عهد جدید به نبوتی از خنوخ اشاره می کند (یهودا آیه 14).
نویسنده رساله به عبرانیان درباره خنوخ چنین نوشت:"خنوخ نیز به خدا ایمان داشت. به همین جهت بدون این که طعم مرگ را بچشد، خدا او را به نزد خود برد. او ناگهان ناپدید شد، زیرا خدا او را از این جهان به عالم دیگر منتقل ساخت. پیش از آن، خدا فرموده بود که از خنوخ خشنود است". زندگی کردن (راه رفتن) با خدا به چه معنی است؟ راه رفتن با خدا تصویری است از دو شخصی که به اتفاق یکدیگر جاده ای را پشت سر می گذارند و از همراهی یکدیگر لذت می برند. راه رفتن با خدا متضمن آگاهی نسبت به حضور خدا و مشارکت دائمی در دوستی با اوست. راه رفتن با خدا مستلزم پذیرش روش ها و استانداردهای خداوند است. کلام خدا می فرماید:"آیا دو نفر بدون آن که با هم توافق کرده باشند، با هم سفر خواهند کرد؟" (عاموس فصل 3 آیه 3). در نتیجه، شخص ایماندار می تواند نسبت به کمک خدا، حتی اگر جاده ناهموار باشد، مطمئن باشد.
چرا خدا، خنوخ را زودتر نزد خود برد؟ یهودیان دوران باستان معتقد بودند که خدا، خنوخ را به قدری دوست داشت که نمی توانست ببیند که او گرفتار شرارت جهان می شود. به همین دلیل او را به آسمان منتقل کرد. اما آنچه مسلم است خنوخ در میان قوم فاسد، با خدا زندگی می کرد. وقتی سایرین از خدا دور بودند خنوخ با خدا راه می رفت. او هر روز به خدا نزدیک تر می شد. شاید هم خدمت او بر روی زمین خاتمه یافته بود. شاید هم خدا، خنوخ را به قدری دوست داشت که او را در اوایل زندگی نزد خود برد.

از راه رفتن خنوخ با خدا، درس هایی را می آموزیم:
یک. خنوخ در شرایط مختلف با خدا راه می رفت. او متاهل و صاحب فرزندان بود، اما علی رغم مسئولیت های خانوادگی، در دوستی و صمیمیتش با خدا وقفه ای ایجاد نشد.
دو. دوستی با خدا، تضمین کننده عمر طولانی نیست. عمر خنوخ کم تر از عمر کسانی است که اسامی شان در نسب نامه به چشم می خورد.
سه. در جهان سرشار از گناه و در هر محیطی می توانیم با خدا زندگی کنیم.
چهار. عبارت "خدا او را به آسمان منتقل کرد" بر این نسب نامه یکنواخت که مرگ انسان را مورد تاکید قرار می دهد، نور امید می تابد. انتقال خنوخ به آسمان، ربوده شدن کلیسا را در آینده مجسم می سازد (اول تسالونیکیان فصل 4 آیات 15-18).
یهودا در رساله کوتاه خود، گفتار خنوخ را نقل قول کرد. آنچه که برای یهودا ارزشمند بود، گفتار خنوخ است که به طور شفاهی بیان شده و بعدها توسط نویسنده ناشناس به کتاب خنوخ افزوده شده. مقصود یهودا از ذکر این نقل قول آن بود که به مخاطبان خود بفهماند که این عبارت از کتاب خنوخ، واقعی و موثق است:"خنوخ که هفت نسل بعد از آدم زندگی می کرد، از وضع این افراد آگاه بود و فرمود:"بنگرید، خداوند با هزاران هزار از مقدسین خود می آید و مردم دنیا را داوری می فرماید، تا مشخص شود چه اعمال وحشتناکی برخلاف خواست خدا انجام داده اند و چه سخنان زشتی علیه او گفته اند، آنگاه ایشان را به سزای اعمال شان خواهد رساند" (یهودا ایات 14-15).


عکس: ‏چرا خنوخ ناگهان ناپدید شد؟ (پیدایش فصل 5 آیات 21-24)

05/22/2014
اول خرداد 1393

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

خنوخ پسر یارد بود. او بهترین فرد در نسب نامه فصل پنجم کتاب پیدایش است. خنوخ که 622 سال پس از آفرینش آدم به دنیا آمده بود، 308 سال با آدم معاصر بود. 69 سال پیش از تولد نوح، یعنی هنگامی که خنوخ فقط 365 سال داشت، خداوند او را به آسمان منتقل کرد. درباره خنوخ افسانه های زیادی وجود دارد. می گویند اولین شخصی بوده که در خیاطی مهارت داشته است. روایت دیگر می گوید که او اولین کسی بوده که خط را اختراع کرد. 
عبارت"با خدا می زیست" یا "با خدا راه می رفت" ناگهان مانع از تکرار و یکنواختی عبارت های قبلی می شود. خنوخ با خدا می زیست، بیانگر دوستی و صمیمیت او با خدا بود. به خاطر همین دوستی و صمیمیتش بود که نمرد، بلکه به آسمان منتقل شد. ایلیای نبی نیز چنین تجربه ای داشت (دوم پادشاهان فصل 2 آیات 11-12). عهد جدید به نبوتی از خنوخ اشاره می کند (یهودا آیه 14). 
نویسنده رساله به عبرانیان درباره خنوخ چنین نوشت:"خنوخ نیز به خدا ایمان داشت. به همین جهت بدون این که طعم مرگ را بچشد، خدا او را به نزد خود برد. او ناگهان ناپدید شد، زیرا خدا او را از این جهان به عالم دیگر منتقل ساخت. پیش از آن، خدا فرموده بود که از خنوخ خشنود است". زندگی کردن (راه رفتن) با خدا به چه معنی است؟ راه رفتن با خدا تصویری است از دو شخصی که به اتفاق یکدیگر جاده ای را پشت سر می گذارند و از همراهی یکدیگر لذت می برند. راه رفتن با خدا متضمن آگاهی نسبت به حضور خدا و مشارکت دائمی در دوستی با اوست. راه رفتن با خدا مستلزم پذیرش روش ها و استانداردهای خداوند است. کلام خدا می فرماید:"آیا دو نفر بدون آن که با هم توافق کرده باشند، با هم سفر خواهند کرد؟" (عاموس فصل 3 آیه 3). در نتیجه، شخص ایماندار می تواند نسبت به کمک خدا، حتی اگر جاده ناهموار باشد، مطمئن باشد. 
چرا خدا، خنوخ را زودتر نزد خود برد؟  یهودیان دوران باستان معتقد بودند که خدا، خنوخ را به قدری دوست داشت که نمی توانست ببیند که او گرفتار شرارت جهان می شود. به همین دلیل او را به آسمان منتقل کرد. اما آنچه مسلم است خنوخ در میان قوم فاسد، با خدا زندگی می کرد. وقتی سایرین از خدا دور بودند خنوخ با خدا راه می رفت. او هر روز به خدا نزدیک تر می شد. شاید هم خدمت او بر روی زمین خاتمه یافته بود. شاید هم خدا، خنوخ را به قدری دوست داشت که او را در اوایل زندگی نزد خود برد. 

از راه رفتن خنوخ با خدا، درس هایی را می آموزیم:
یک. خنوخ در شرایط مختلف با خدا راه می رفت. او متاهل و صاحب فرزندان بود، اما علی رغم مسئولیت های خانوادگی، در دوستی و صمیمیتش با خدا وقفه ای ایجاد نشد. 
دو. دوستی با خدا، تضمین کننده عمر طولانی نیست. عمر خنوخ کم تر از عمر کسانی است که اسامی شان در نسب نامه به چشم می خورد. 
سه. در جهان سرشار از گناه و در هر محیطی می توانیم با خدا زندگی کنیم. 
چهار. عبارت "خدا او را به آسمان منتقل کرد" بر این نسب نامه یکنواخت که مرگ انسان را مورد تاکید قرار می دهد، نور امید می تابد. انتقال خنوخ به آسمان، ربوده شدن کلیسا را در آینده مجسم می سازد (اول تسالونیکیان فصل 4 آیات 15-18).  
یهودا در رساله کوتاه خود، گفتار خنوخ را نقل قول کرد. آنچه که برای یهودا ارزشمند بود، گفتار خنوخ است که به طور شفاهی بیان شده و بعدها توسط نویسنده ناشناس به کتاب خنوخ افزوده شده. مقصود یهودا از ذکر این نقل قول آن بود که به مخاطبان خود بفهماند که این عبارت از کتاب خنوخ، واقعی و موثق است:"خنوخ که هفت نسل بعد از آدم زندگی می کرد، از وضع این افراد آگاه بود و فرمود:"بنگرید، خداوند با هزاران هزار از مقدسین خود می آید و مردم دنیا را داوری می فرماید، تا مشخص شود چه اعمال وحشتناکی برخلاف خواست خدا انجام داده اند و چه سخنان زشتی علیه او گفته اند، آنگاه ایشان را به سزای اعمال شان خواهد رساند" (یهودا ایات 14-15).

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات "دفاعیات مسیحی" محفوظ است. درج کامل مقالات "دفاعیات مسیحی" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است‏

۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

خداوند اکیدا منع کرده بود که با کسانی که ادعای احضار ارواح می کنند، کاری نداشته باشند. پس چرا خدا اجازه داد روح سموئیل از طریق جادوگر احضار شود؟

مطالعه کتاب مقدس
نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

شائول (اولین پادشاه اسرائیل) و فلسطینی ها برای نبرد مقابل یکدیگر صف آرایی کردند (اول سموئیل فصل 28). وقتی شائول چشمش به قوای عظیم فلسطینی ها افتاد، بسیار ترسید. او از خداوند سئوال نمود که چه کند. اما خداوند نه در خواب جواب داد و نه توسط انبیاء. قلب شائول سرشار از گناه بود. او نااطاعتی از خداوند را سرلوحه زندگی اش قرار داده و روح خدا از او دور شده بود (اول سموئیل فصل 18 آیه 10). بنابراین در این شرایط دشوار، حمایت و پشتیبانی خدا را از دست داده بود. در گذشته، وقتی خدا حامی رهبر بود، اسرائیل با تعداد نفرات کم هم بر دشمن پیروز گردیده بود. برای مثال، خدا تعداد سربازان جدعون را از سی و دو هزار نفر به سیصد نفر تقلیل داد تا شکی باقی نماند که پیروزی را خدا عطا کرده است (داوران فصل هفتم آیه هفتم). اما این بار اسرائیل به علت نافرمانی و گناهان شائول پادشاه، از این حمایت الهی برخوردار نبود.
پس شائول به افرادش گفت:"زن جادوگری که بتواند روح احضار کند، پیدا کنید تا از او کمک بگیریم". شائول دوباره از حکم الهی سرپیچی کرد. خداوند اسرائیلی ها را اکیدا منع کرده بود که با جادوگران، فالگیران، طالع بین ها یا هر کسی که ادعای احضار ارواح می کند، ارتباط برقرار نکنند (تثنیه فصل 18 آیات نهم تا چهاردهم). در آن دوران، بت پرست ها برای پیشگویی آینده و کسب هدایت، از روش های ماوراءطبیعی نظیر جادوگری و احضار ارواح استفاده می کردند. اگر این قبیل فعالیت ها مورد تایید خداوند بود، هرگز فرمانی برخلاف جادوگری و احضار ارواح صادر نمی کرد. یکی از دلایلی که خدا به اسرائیل امر کرد تا مردم سرزمین کنعان را نابود کنند، رسوم شیطانی آنان بود. چرا می بایست اسرائیلی ها به عنوان فاتح آن سرزمین، همان مذهبی را پیروی کنند که باعث داوری مردم مغلوب شده بود؟ قوم اسرائیل نیازی نداشتند مذاهب جدید را تجربه کنند، زیرا خداوند خودش و کلامش را از طریق نبی برگزیده اش موسی بر آن ها آشکار کرده بود. شما وقتی چیز واقعی را دارید، چرا باید دنبال جایگزین ها بروید؟ اگر جادوگران و کسانی که ادعا می کنند از آینده باخبرند، چرا نمی توانند در بازار سهام یا بلیط های بخت آزمایی و سایر شرط بندی ها، پول خوبی به جیب بزنند؟ آن ها نیازی به کسب درآمد از طریق کف بینی یا بررسی ستاره ها نداشتند. منبع اطلاعات کسانی که سحر و جادو می کنند، شیطان و ارواح پلید هستند. بنابراین خدا هرگز اراده اش را به جادوگران آشکار نمی کند. او در گذشته از طریق انبیاء سخن می گفت و امروز نیز هنوز از طریق کلامش سخن می گوید.
ماموران شائول، زن جادوگری را در "عین در" یافتند. این مکان نزدیک محلی بود که ارتش فلسطین اردو زده بودند و فاصله کمی با اردوگاه اسرائیلی ها داشت. پس شائول تغییر قیافه داده، لباس معمولی بر تن کرد و دو نفر از افراد خود را برداشته، شبانه به منزل آن زن رفت. او به زن گفت:"من می خواهم با یک نفر مرده صحبت کنم. آیا می توانی روح او را برای من احضار کنی؟" زن جواب داد:"می خواهی مرا به کشتن دهی؟ مگر نمی دانی شائول تمام جادوگران و فالگیران را از کشور بیرون رانده است؟ آمده ای مرا به دام بیاندازی؟"
طبق قانون شریعت، مجازات جادوگران اعدام بود (خروج فصل 22 آیه 18). جادوگری مجازات مرگ در پی داشت، زیرا جنایتی بود بر ضد خود خدا. توسل به نیروهای شریر، نقض حکم اول خدا در ده فرمان بود:"تو را خدایان غیر از من نباشد" (خروج فصل 20 آیه 3). جادوگری، طغیان علیه خدا و قدرت و اقتدار او بود و فرد جادوگر در واقع به جای پیروی از خدا، در صف شیطان می ایستاد. شائول هر نوع احضار ارواح و جادوگری را در اسرائیل منع کرده بود، اما اکنون از سر نومیدی، برای مشورت به یکی از آن ها متوسل شد. با آن که او گناه جادوگری را از سرزمین اسرائیل زدوده بود، اما قلب خودش را از گناه پاک نکرده بود.
زن پرسید:"روح چه کسی را می خواهی برایت احضار کنم؟" شائول گفت:"سموئیل".
در آن زمان، سموئیل نبی درگذشته بود و قوم اسرائیل برای او سوگواری می کردند. چرا شائول می خواست روح سموئیل را ملاقات کند؟ باید توجه داشت که بارها سموئیل نبی شائول را به شدت سرزنش کرد (به عنوان مثال اول سموئیل فصل 15 آیات 22 تا 29). با این توصیف، سموئیل آخرین فردی بود که شائول می خواست او را ملاقات کند. احتمالا شائول می خواست با احضار روح سموئیل، آن روزهای خوشی که سموئیل نبی او را هدایت و رهبری می کرد، تکرار شود (اول سموئیل فصل 9 آیات 25 و 26).
وقتی زن جادوگر چشمش به سموئیل افتاد، فریاد زد:"تو مرا فریب دادی! تو شائول هستی". از آن جا که این جادوگر مانند بسیاری از ساحران و احضارکنندگان ارواح، فقط مشتریان خود را فریب می داد آمدن روح سموئیل، زن را غافلگیر کرد. روح سموئیل ظاهر شد و رویارویی واقعی بود. واکنش زن نشان داد که او با یک چیز فراواقعی روبرو شده، زیرا در کنترل او نبود. بنابراین زن وحشت زده شد. احضار کننده روح با ارواح نامرئی و شیطانی آشنایی دارد، اما با روح القدس (روح خدا) نزدیکی و آشنایی ندارد. زن خیلی خوب می دانست که تلاش های او برای برقراری ارتباط با مردگان یا ساختگی است یا شیطانی.
احتمالا قبل از این که روح سموئیل با شائول سخن بگوید، ابتدا با زن ارتباط برقرار کرد، زیرا زن دانست که شخصی که کنار اوست شائول پادشاه است. او نه فقط با روح واقعی روبرو شده بود، بلکه پادشاه اسرائیل نیز در خانه او حضور داشت. اما شائول به او گفت:"نترس، بگو چه می بینی؟" زن گفت:"روحی را می بینم که از زمین بیرون می آید".
زن در این جا از واژه روح که در زبان عبری الوهیم می باشد، استفاده می کند. لغت عبری برای خدا، "الوهیم" است. الوهیم به معنی قادر و امین است. الوهیم اسم جمع است و در صورتی که به وحدت خدا اشاره کند، یک فعل مفرد به آن اضافه می شود. در زمان نگارش تورات، خدایان کوچک و بزرگ امت هایی که در اطراف قوم یهود ساکن بودند، وجود داشتند. بنابراین، دیدگاه کتاب پیدایش بر وحدت و یگانگی خداوند است. به جای خدایان فقط یک خدا وجود دارد. او که قادر مطلق است، فرمان داد و جهان هستی یافت. کاربرد این واژه توسط زن، نه فقط به تثلیث (پدر، پسر و روح القدس) اشاره دارد بلکه بر خدای حقیقی تاکید می کند. خدایی که با با اعتقادات بت پرستی زن در تضاد است. به عبارت دیگر، حضور روح سموئیل برای زن مشخص کرد که او با قدرتی بسیار بزرگ تر از قدرتی که می شناخت، روبرو شده است. او با حقه بازی یا قدرت شیطان، روح سموئیل را احضار نکرد. خدا روح سموئیل را فرستاد تا سرنوشت شائول را پیشگویی کند. با این توصیف، سموئیل عصبانی بود و شائول را سرزنش کرد و هم پیامش برای پادشاه مثبت و امیدوارکننده نبود.
سموئیل از شائول پرسید:"چرا مرا احضار کردی و آرامشم را بر هم زدی؟" سئوال سموئیل نشان می دهد که روح ایمانداران بعد از مرگ در مکان راحت، شاد و سرشار از برکت سکنی می گزیند. بازگشت او به زمین آرامش او را برهم زد.، جایی که به علت رخنه گناه سقوط کرده و آغشته به گناه و رنج و شرارت است. سموئیل پیشگویی کرد که فردا اسرائیل از فلسطین شکست می خورد و شائول و پسرانش کشته خواهند شد.
شائول با دیدن سپاه فلسطینی، ترسید. اما او به جای توکل به خدا، به یک جادوگر متوسل شد. بگذارید مشکلات و سختی ها، شما را در مسیر خدا قرار دهد. از ماجرای شائول این درس را می آموزیم که اعتماد به هر چیز یا هر شخص، فقط به فاجعه می انجامد. 

عکس: ‏خداوند اکیدا منع کرده بود که با کسانی که ادعای احضار ارواح می کنند، کاری نداشته باشند. پس چرا خدا اجازه داد روح سموئیل از طریق جادوگر احضار شود؟

02/01/2014
12 بهمن 1392

نویسنده مقاله: مهران پورپشنگ

شائول (اولین پادشاه اسرائیل) و فلسطینی ها برای نبرد مقابل یکدیگر صف آرایی کردند (اول سموئیل فصل 28). وقتی شائول چشمش به قوای عظیم فلسطینی ها افتاد، بسیار ترسید. او از خداوند سئوال نمود که چه کند. اما خداوند نه در خواب جواب داد و نه توسط انبیاء. قلب شائول سرشار از گناه بود. او نااطاعتی از خداوند را سرلوحه زندگی اش قرار داده و روح خدا از او دور شده بود (اول سموئیل فصل 18 آیه 10). بنابراین در این شرایط دشوار، حمایت و پشتیبانی خدا را از دست داده بود. در گذشته، وقتی خدا حامی رهبر بود، اسرائیل با تعداد نفرات کم هم بر دشمن پیروز گردیده بود. برای مثال، خدا تعداد سربازان جدعون را از سی و دو هزار نفر به سیصد نفر تقلیل داد تا شکی باقی نماند که پیروزی را خدا عطا کرده است (داوران فصل هفتم آیه هفتم). اما این بار اسرائیل به علت نافرمانی و گناهان شائول پادشاه، از این حمایت الهی برخوردار نبود.   
پس شائول به افرادش گفت:"زن جادوگری که بتواند روح احضار کند، پیدا کنید تا از او کمک بگیریم". شائول دوباره از حکم الهی سرپیچی کرد. خداوند اسرائیلی ها را اکیدا منع کرده بود که  با جادوگران، فالگیران، طالع بین ها یا هر کسی که ادعای احضار ارواح می کند، ارتباط برقرار نکنند (تثنیه فصل 18 آیات نهم تا چهاردهم). در آن دوران، بت پرست ها برای پیشگویی آینده و کسب هدایت، از روش های ماوراءطبیعی نظیر جادوگری و احضار ارواح استفاده می کردند. اگر این قبیل فعالیت ها مورد تایید خداوند بود، هرگز فرمانی برخلاف جادوگری و احضار ارواح صادر نمی کرد. یکی از دلایلی که خدا به اسرائیل امر کرد تا مردم سرزمین کنعان را نابود کنند، رسوم شیطانی آنان بود. چرا می بایست اسرائیلی ها به عنوان فاتح آن سرزمین، همان مذهبی را پیروی کنند که باعث داوری مردم مغلوب شده بود؟  قوم اسرائیل نیازی نداشتند مذاهب جدید را تجربه کنند، زیرا خداوند خودش و کلامش را از طریق نبی برگزیده اش موسی بر آن ها آشکار کرده بود. شما وقتی چیز واقعی را دارید، چرا باید دنبال جایگزین ها بروید؟ اگر جادوگران و کسانی که ادعا می کنند از آینده باخبرند، چرا نمی توانند در بازار سهام یا بلیط های بخت آزمایی و سایر شرط بندی ها، پول خوبی به جیب بزنند؟ آن ها نیازی به کسب درآمد از طریق کف بینی یا بررسی ستاره ها نداشتند. منبع اطلاعات کسانی که سحر و جادو می کنند، شیطان و ارواح پلید هستند. بنابراین خدا هرگز اراده اش را به جادوگران آشکار نمی کند. او در گذشته از طریق انبیاء سخن می گفت و امروز نیز هنوز از طریق کلامش سخن می گوید. 
ماموران شائول، زن جادوگری را در "عین در" یافتند. این مکان نزدیک محلی بود که ارتش فلسطین اردو زده بودند و فاصله کمی با اردوگاه اسرائیلی ها داشت. پس شائول تغییر قیافه داده، لباس معمولی بر تن کرد و دو نفر از افراد خود را برداشته، شبانه به منزل آن زن رفت. او به زن گفت:"من می خواهم با یک نفر مرده صحبت کنم. آیا می توانی روح او را برای من احضار کنی؟" زن جواب داد:"می خواهی مرا به کشتن دهی؟ مگر نمی دانی شائول تمام جادوگران و فالگیران را از کشور بیرون رانده است؟ آمده ای مرا به دام بیاندازی؟"
طبق قانون شریعت، مجازات جادوگران اعدام بود (خروج فصل 22 آیه 18). جادوگری مجازات مرگ در پی داشت، زیرا جنایتی بود بر ضد خود خدا. توسل به نیروهای شریر، نقض حکم اول خدا در ده فرمان بود:"تو را خدایان غیر از من نباشد" (خروج فصل 20 آیه 3). جادوگری، طغیان علیه خدا و قدرت و اقتدار او بود و فرد جادوگر در واقع به جای پیروی از خدا، در صف شیطان می ایستاد. شائول هر نوع احضار ارواح و جادوگری را در اسرائیل منع کرده بود، اما اکنون از سر نومیدی، برای مشورت به یکی از آن ها متوسل شد. با آن که او گناه جادوگری را از سرزمین اسرائیل زدوده بود، اما قلب خودش را از گناه پاک نکرده بود. 
زن پرسید:"روح چه کسی را می خواهی برایت احضار کنم؟" شائول گفت:"سموئیل". 
در آن زمان، سموئیل نبی درگذشته بود و قوم اسرائیل برای او سوگواری می کردند. چرا شائول می خواست روح سموئیل را ملاقات کند؟ باید توجه داشت که بارها سموئیل نبی شائول را به شدت سرزنش کرد (به عنوان مثال اول سموئیل فصل 15 آیات 22 تا 29). با این توصیف، سموئیل آخرین فردی بود که شائول می خواست او را ملاقات کند. احتمالا شائول می خواست با احضار روح سموئیل، آن روزهای خوشی که سموئیل نبی او را هدایت و رهبری می کرد، تکرار شود (اول سموئیل فصل 9 آیات 25 و 26). 
وقتی زن جادوگر چشمش به سموئیل افتاد، فریاد زد:"تو مرا فریب دادی! تو شائول هستی". از آن جا که این جادوگر مانند بسیاری از ساحران و احضارکنندگان ارواح، فقط مشتریان خود را فریب می داد آمدن روح سموئیل، زن را غافلگیر کرد. روح سموئیل ظاهر شد و رویارویی واقعی بود. واکنش زن نشان داد که او با یک چیز فراواقعی روبرو شده، زیرا در کنترل او نبود. بنابراین زن وحشت زده شد. احضار کننده روح با ارواح نامرئی و شیطانی آشنایی دارد، اما با روح القدس (روح خدا) نزدیکی و آشنایی ندارد. زن خیلی خوب می دانست که تلاش های او برای برقراری ارتباط با مردگان یا ساختگی است یا شیطانی. 
احتمالا قبل از این که روح سموئیل با شائول سخن بگوید، ابتدا با زن ارتباط برقرار کرد، زیرا زن دانست که شخصی که کنار اوست شائول پادشاه است. او نه فقط با روح واقعی روبرو شده بود، بلکه پادشاه اسرائیل نیز در خانه او حضور داشت. اما شائول به او گفت:"نترس، بگو چه می بینی؟" زن گفت:"روحی را می بینم که از زمین بیرون می آید". 
زن در این جا از واژه روح  که در زبان عبری الوهیم می باشد، استفاده می کند. لغت عبری برای خدا، "الوهیم" است. الوهیم به معنی قادر و امین است. الوهیم اسم جمع است و در صورتی که به وحدت خدا اشاره کند، یک فعل مفرد به آن اضافه می شود. در زمان نگارش تورات، خدایان کوچک و بزرگ امت هایی که در اطراف قوم یهود ساکن بودند، وجود داشتند. بنابراین، دیدگاه کتاب پیدایش بر وحدت و یگانگی خداوند است. به جای خدایان فقط یک خدا وجود دارد. او که قادر مطلق است، فرمان داد و جهان هستی یافت. کاربرد این واژه توسط زن، نه فقط به تثلیث (پدر، پسر و روح القدس) اشاره دارد بلکه بر خدای حقیقی تاکید می کند. خدایی که با با اعتقادات بت پرستی زن در تضاد است. به عبارت دیگر، حضور روح سموئیل برای زن مشخص کرد که او با قدرتی بسیار بزرگ تر از قدرتی که می شناخت، روبرو شده است. او با حقه بازی یا قدرت شیطان، روح سموئیل را احضار نکرد. خدا روح سموئیل را فرستاد تا سرنوشت شائول را پیشگویی کند. با این توصیف، سموئیل عصبانی بود و شائول را سرزنش کرد و هم پیامش برای پادشاه مثبت و امیدوارکننده نبود. 
سموئیل از شائول پرسید:"چرا مرا احضار کردی و آرامشم را بر هم زدی؟" سئوال سموئیل نشان می دهد که روح ایمانداران بعد از مرگ در مکان راحت، شاد و سرشار از برکت سکنی می گزیند. بازگشت او به زمین آرامش او را برهم زد.، جایی که به علت رخنه گناه سقوط کرده و آغشته به گناه و رنج و شرارت است. سموئیل پیشگویی کرد که فردا اسرائیل از فلسطین شکست می خورد و شائول و پسرانش کشته خواهند شد. 
شائول با دیدن سپاه فلسطینی، ترسید. اما او به جای توکل به خدا، به یک جادوگر متوسل شد. بگذارید مشکلات و سختی ها، شما را در مسیر خدا قرار دهد. از ماجرای شائول این درس را می آموزیم که اعتماد به هر چیز یا هر شخص، فقط به فاجعه می انجامد. 

 مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به مطالب و محتویات "دفاعیات مسیحی" محفوظ است. درج کامل مقالات "دفاعیات مسیحی" در سایر صفحات فیس بوک و وب‌ سایت‌ها، بدون ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم، اکیداً ممنوع و غیرقانونی است‏